شاید آخرین نوشته!

از وقتی که آدرس اینجا به طور اتفاقی دست یک آشنا افتاد،دیگه اصلن دوست ندارم اینجا بنویسم. حتا وقتی بهرام هم می خواد بنویسه منصرفش می کنم. چون همیشه هردومون از ته دل می نوشتیم ... ولی حالا از تصور خونده شدن حسهای نابمون توسط یک نفر احساس خیلی بدی پیدا می کنم!!

روزی که فهمیدم اینجا دیگه خیلی خصوصی نیست و دیگه فقط برای من و بهرام و چند تا دوست عزیز نیست، با صورتی که اشک تمامش رو خیس کرده بود تمام نوشته های قبلی رو به صورت پیش نویس درآوردم، خیلی سخت بود پاک کردن نوشته هایی که همشون پر از عشق و خاطره ست.

با اینکه بعدش با اصرار بهرام دوباره نوشته ها رو برگردوندم، ولی دیگه هیچ وقت نتونستم با خیال راحت اینجا بنویسم.

چون توی کامنتهای خصوصی دوستهای مهربون نادیده که توی این سالها همیشه با حرفهای قشنگشون لبخند رو روی لبهامون می آوردند،از دلیل ننوشتمون می پرسند - و با توجه به تجربیات بد آدمها از "ازدواج"، که تقریبا همیشه منتظر تموم شدن عشق زوجها بعد از چند سال از ازدواجشون هستند، - خواستم بگم خدا رو هزاربار شکر هیــــــچ مشکلی وجود نداره،بهرام اینقدر عاشق و مهربون و ماه و ... هست که دوست نداشتنش سخت ترین کار دنیاست. هنوز زندگی مون عاشقانه است و پر از لذت و شادی.

امیدوارم یک روزی دوباره با آرامش بتونیم اینجا بنویسیم.که اینجا پر از خاطرات زیبا و حسهای ناب و پاکمون هست لبخند

/ 2 نظر / 19 بازدید
محبوبه

سلام به شما دوست عزیز ، وبلاگ زیبایی داری ، خوشحال میشم بیای بهم سر بزنی

هم پرسه

من خيلي خيلي شرمنده ام عاطفه[گریه]