wedding planning guide عاشقانه







عاشقانه

این همه قصه فردوس و تمنای بهشت/ گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست

اگر تو نبودی عشق نبود


اگر تو نبودی عشق نبود

همین طور

اصراری برای زندگی

 

اگر تو نبودی

زمین یک زیر سیگاری گلی بود

جایی

برای خاموش کردن بی حوصلگی ها

 

اگر تو نبودی

من کاملاً بیکار بودم

هیچ کاری در این دنیا ندارم

جز دوست داشتن تو

 

رسول یونان 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ  توسط بهرام  نظرات ()

دلبری برگزیده ام که مپرس


عشق شاید همین باشد؛
اینکه در یک روز کاری وحشتناک، که مسئول برگزاری همایشی در دانشگاهت هستی،
همایشی علمی که البته احتمال خراب کردنش توسط برادران محترم ! بسیج هم کم نبود،
مثل همیشه ، مثل همه ی روزهای عادی دیگر، هر یکی - دو ساعت یکبار زنگ می زنی و
حالم را می پرسی. و من می شنوم در همان مکالمه های چند دقیقه ای مان هم مجبوری
جواب چندین نفر را بدهی ولی از رو نمی روی و باز یک ساعت بعد زنگ می زنی از میان
آن شلوغی! 
                     عشق شاید همین باشد.

+ نوشته شده در  سه‌شنبه ٢٢ آذر ۱۳٩٠ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ  توسط عاطفه  نظرات ()

ای مرگ ما در تمام عمر تو را در نمی یابیم/اما تو ناگهان همه را در می یابی*


چند روزی بود می خواستیم برویم دیدنش ، دیدن مادربزرگ ...

دوشنبه مامان زنگ زد، از خانه ی مادربزرگ آمده بود.

گفت که حالش زیاد خوب نیست ... قرار شد سه شنبه برویم دنبال مامان و با او برویم دیدنش ... 

هنوز سه - چهار ساعت بیشتر نگذشته بود ... هنوز دوشنبه بود ...

هنوز به سه شنبه نرسیده بودیم که ... بابا زنگ زد ... و گفت تمام شد ... 

او رفت ... به همین سادگی ... 

او رفت ...با همه ی زحمتی که در تک تک روزهای عمرش کشید برای بزرگ کردن فرزندانش بدون پدر ... با همه ی دردی که از داغ پسرش کشید ... با همه چشم انتظاری که برای دیدن دخترش که ایران نبود کشید ... با همه ی صبوری و غرورش ... 

او رفت ...خیلی ساده تر از آنکه بتوان فکر کرد ... بی آنکه کسی را به زحمت بیندازد ... 

او رفت و من ماندم با همه شباهت ظاهری و رفتاری که همه می گویند به او دارم ... 


او رفت ... کاش جایی رفته باشد که روی خوب زندگی را هم ببیند!

 

* قیصر امین پور 

+ نوشته شده در  سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ  توسط عاطفه  نظرات ()

تو را چنان که تویی هیچ شاعری نسرود


همین جا  هم نوشتم؛ 

نوشتم : کاش پایانِ رمضان امسالت، مثل همیشه نباشد.
             مثل همیشه نباشم.
             مثل هر سال نباشم.


و دقیقن پایانِ رمضانت، شب عید فطرت، به یادم آوردی یکی از هزاران هزار نعمتت را که

شاید بودنش آنقدر عادی شده بود برایم، که اصلن نمی دیدمش.

دست چپم رفت توی گچ و من ِ چپ دست عاجز شدم از انجام همه ی کارهایم.

جالب آنکه آن چند روز مدام صدایم کردی و من نشنیدم، حتی روز قبلش استاد تارم

بی مقدمه چندین شعر از مولانا برایم خواند که همگی در باب شکرگزاری بودند! 
 

و من هنوز نمی دانم در این یک ماه و اندی درسی که باید می گرفتم را گرفته ام یا نه ...

نمی دانم ... 
 

ولی هر چه بود در این روزها، فرشته ی زندگیم همان بود که باور داشتم. شاید بتوانم

با اطمینان بگویم "بهرام" تنها باورم از دنیای آدمهای زمینت است که دارم، تنها

باوری که هر روز و هر روز اطمینانم به درستی اش بیشتر و بیشتر می شود.
 

نامه ایی که بعد از باز کردن گچ دستم برای عزیزترینم نوشتم : 

 

این نامه را همان روزها که دست چپم در گچ بود و عاجز از نوشتن بودم، می توانستم در Buttercup برایت تایپ کنم. ولی آن یک ماه آنقدر در آرزوی نوشتن یک کلمه بودم که دیدی که بعد از باز کردن گچ دستم تا پایمان به خانه رسید، اولین کاری که امتحان کردم که قابلیت انجامش را از دست نداده باشم "نوشتن" بود. این بود که آن لحظه روی اولین تکه کاغذی که پیدا کردم نوشتم.
نوشتم :

هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق

بر او نمرده به فتوای من نماز کنید


و تو خوب می دانی که به طور خودخواهانه ای دست خطم را دوست دارم! پس می خواستم با خط خودم این نامه را برای تو بنویسم نه با دکمه های کیبرد.

برای تو که از خودم هم بیشتر به تو ایمان دارم. شاید اگر چند ماه پیش کسی از من می پرسید: "اگر یک ماه خانه نشین شوی و عاجز از انجام تمامی تمامی کارهایت، بهرام چه می کند؟" بدون ثانیه ایی فکر کردن دقیقن همان کارها که تو در این مدت کردی را می گفتم! پس باید اعتراف کنم از تمام مراقبت ها، دلسوزی ها، کنسل کردن جلسه هایت ، آمدن های پی در پی ات به خانه با فاصله های کوتاه 2-3 ساعته با حجم کاریت که من می دانم چقدر زیاد است، تعجب نکردم !!!!

ولی این به معنای ندیدن و ستایش نکردنت نیست. به این معنا نیست که وقتی عاجز از حتی شانه کردن موهایم بودم و تو بدون هیچ منتی همه ی کارهایم را انجام می دادی، من در دلم به داشتنت مغرور نبودم.

من شک نداشته ام به تو، که حالا بعد از این یک ماه باور کنم که "دوستم داری"؛ ولی این هیچ از حس احترامم کم نمی کند. احترام به بزرگی عشقت، به بزرگوارانه عاشق بودنت، به بی انتهایی احساس پاکت به من.

من می شناختمت، در این چهار سال آنقدر خوبی هایت را در عین بهت و ناباوری دیده بودم که پیش بینی تمامی کارهایت در این روزها ساده ترین کاری بود که می توانستم انجام دهم! اما این دلیل نمی شود قدردان این همه بزرگی و بزرگواریت نباشم.

که اگر تو نبودی برای من مهر ماهی حساس! رفتن به عروسی برادرم با دست گچ گرفته فاجعه ایی بود وحشتناک!

وقتی با دست گچ گرفته رفتیم لباسم که برای عروسی رضا قبل از شکستن دستم خریده بودیم و داده بودیم برای سایز کردن، را پرو کنم، همان جا توی مغازه وقتی لباس را پوشیدم،زدم زیر گریه.

اگر تو نبودی مطمئن باش عروسی یکی از عزیزترین آدمهای زندگیم می شد بدترین خاطره ام. ولی تو آنقدر در آن چند روز مانده به جشن، از زیبایی های نداشته ام تعریف های اغراق آمیز کردی و گفتی با دست شکسته هم از همه زیباترم! آنقدر در گوشم خواندی و خواندی که در آن شب جشن کلن فراموش کردم اتفاقی که برایم افتاده بود را و خودت خوب می دانی که این برای من یعنی چیزی در حد فتح قله ی اورست!

بهرام، این حرفها و این نامه ها همه بهانه اند!

بهانه اند تا با شوق در چشمانت که حالا خیره اند به این خطوط، فریاد بزنم من خوشبختم و تک تک ثانیه های این خوشبختی ام را مدیون عاشقی های تو هستم.

این همه جمله بهانه ای بود تا بگویم :

دوستت دارم

                                                                                          عاطفه                                                                                            مهر ماه 90

+ نوشته شده در  چهارشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ  توسط عاطفه  نظرات ()

دوازدهم مهر ماه


مهربانم

زیبای من 

همسرم

تولدت مبارک.

تا سر به پای آن بت رعنا گذاشتیم
پا بر فراز طارم اعلی گذاشتیم

دیگر ز بی قراری ایام، ایمنیم
با این قرارها که به مینا گذاشتیم

بر آستان اهل نظر جا گرفته ایم
تا دست رد به سینۀ دنیا گذاشتیم 

جز خار خار عشق که در دل خلیده است
هر گل که داشت رنگ تمنا گذاشتیم

در وصف آن غزال غزلهای آبدار
مجنون صفت به سینۀ صحرا گذاشتیم
 

به این می اندیشم : سالروز حضرت مولانا و شیخ اجل و سهراب در مهر ماه.

و این است که بهار عرفا با مهر آغاز می شود.

و میلاد تو در این ماه ... 

و تولد هر کس روز عاشق شدنش است، آن روز که خود را در آغوش حضرت حق می یابد.

عاشق همیشه خرسند است و خوشحال، همانطور که غزلیات حضرت مولانا همگی

سرشارند از وجد و شادی.

عزیزم آمادگی تو بسیار بالاست برای رسیدن به "او". و این منم که در پی تو می آیم.

در روز میلادت عهدمان را  دوباره محکم می کنیم ... عهدی برای رفتن به سوی "او" 

+ نوشته شده در  سه‌شنبه ۱٢ مهر ۱۳٩٠ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ  توسط بهرام  نظرات ()

هزار و پانصدمین روز با هم بودنمان


بازهم بهانه ایست زیبا:

                               هزار و پانصد روز زندگی زیر سایه ی عشق تو

 

هزار و پانصد روز از بهترین روزهای جوانیت، زیباییت و مهربانیت را به من هدیه کردی تا از

عطر وجودت، مستانه شاکر خدایت باشم.

خانه ی وجودم را منور کرده ایی با عشقت با لبخندت با دعاهایت.

هزار و پانصد گل سرخ تقدیم تو

هزار و پانصد بوسه نثار دستان ظریف تو

                                                                                       فقط سپاس

+ نوشته شده در  دوشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ  توسط بهرام  نظرات ()

بوسیدمت ...

بوسیدمت که ببینم چه می شود
با بوسه های تو دینم چه می شود

بوسیدمت که ببینم زمان عشق
تکلیف شک و یقیینم چه می شود

این پل که بین مجاز و حقیقت است
در آسمان و زمینم چه می شود

با دست عقل که چیزی نمی شود
پای دلم بنشینم چه می شود؟!

افشین یداللهی 

این شعر را یکی از عزیزترین آدمهای زندگیم ، سارای نازنین ، برایم فرستاد تا برای بهرامم 
بخوانمش. 
من هم می نویسمش اینجا برای تو ، برای بهرام ماهم ، تا یادم بماند خدای مهربانیها در روزگاری
که دوستی و مهربانی بی‌معناترین ِ واژه هاست، سارایی را نشانم داده که شاید صورت زیبا و
دوست داشتنی اش را بسیار کم دیده ام ولی از آشناترین و نزدیک ترین هاست برایم.

او که همیشه صبرش و ایمانش وادارم کرده سر تعظیم فرود آورم در برابر اینهمه بزرگی روحش.

او که با یک پیامکش که برایم نوشته بود فکر می کند من آدم معتقدی هستم، ساعتها گریستم
و همان تلنگری بود برایم تا میان همه بی ایمانی هایم باز هم دستهای مهربان خدا را به وضوح
ببینم که دوباره عاطفه اش را از فراموشی و گمراهی به سوی خود فرا خواند.

برای سارای دوست داشتنی ام زیباترین نعمت پروردگار ، عشق ، را آرزو می کنم؛ همان که 
یکبار تجربه اش کرده است به تمامی.
و عاشقی که لیاقت در دست گرفتن دستان مهربان او را داشته باشد و برای دل دریایی اش
دنیا دنیا عشق به ارمغان بیاورد.
چون خوب می دانم کسی که شیرینی ِدوست داشتن و دوست داشته شدن را یکبار تجربه 
کند، زندگی بی این دو، آنقدرها زیبا نیست برایش.
برای وجود پاک و نازنینش شادی و زندگی سرشار از لذت و معنا آرزو می کنم.
و برای مهران مهربانش هم آرامش در آغوش خداوند را طلب می کنم.   

+ نوشته شده در  یکشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٠ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ  توسط عاطفه  نظرات ()

چهار سالگی مان


تو هنوز یه اتفاقی که برام تازگی داره

نوشتن این پست شاید کار ساده ایی باشد! می توانم ساعتها بنویسم بی آنکه لحظه ایی
قلم روی کاغذ بایستد و ذهنم نیازی به اندیشه پیدا کند.
حرف بسیار است، بسیار.
از تک تک ثانیه های این چهار سال. ثانیه هایی که ظرف عاشقی های تو بودند و بهت من از
اینهمه مهربانی تو.

هنوز هم که هنوز است گاهی ناگهان خیره می شوم به صورتت و مبهوت کارها و حرف هایت
از خودم می پرسم : واقعن "بهرام" هم آدم است؟! آدمی مثل بقیه؟ مثل همه آدمهایی که
اگر روزی عاشقانه های زندگیمان را برایشان بگویم افسانه ایست باور نکردنی و قصه ایی
دور از ذهن برایشان.

تو همان هدیه پاک و معجزه ی عجیب خدای مهربانی ها هستی که ارزانی ات داشته به من،
به یکی از بدترین آدمهای زمینش.
آخر تو پاداش کدام کار نکرده ام هستی؟ کدام معجزه تو را آورد اینجا، اینجا در آغوش من رهایت
کرد و نپرسید واقعن لیاقت اینهمه خوشبختی را دارم یا نه!

خودت خوب می دانی آنقدر عاشقانه داشته ایم در این چهار سال که گفتن ِ یک از هزارش
هم کافیست برای یک پست طولانی.
اما نه!
نه! راستش نمی خواهم بنویسم.
نمی خواهم اینهمه کلمه ی عاشقانه که همین حالا می رقصند در دلم را بنویسم اینجا.
چون هر چه بیشتر بگویم و بنویسم فکر می کنم بیشتر ظلم کرده ام در حق تو و عشقت!
چون کوتاهی عین ظلم است!
سکوت شاید شایسته تر باشد در مقابل اینهمه بزرگی روح تو.

پس به یک رسم دیرین
به احترام تمام لحظه های زیبایی که تو برایم رنگ کرده ایی به رنگ زیبای عشق،
به حرمت آرامش بی پایانی که به خاطر بودن تو، در دلم آشیانه کرده،
به احترام خوشبختی، این کیمیای روزگار که جاریست میان ثانیه های عمرم، 
و به حرمت بی کرانی ِ عشق تو ...
                                              سکوت می کنم!

من آهنگ توام حالا
تو آواز منی کم کم
به یک اندازه خوشبختیم
به یک اندازه ، مثل هم

به یک اندازه قلب ما
تو این آوار، ویرونه
غرور هردومون حتی
به یک اندازه پنهونه

من از طعم تو شیرینم
تو از احساس من شادی
به یک اندازه دل دادم
به یک اندازه دل دادی

نه تو مجبور دلتنگی
نه من محکوم بی صبری
نه دنیای تو بارونی
نه حال و روز من ابری*

خداوندا
ممنونم برای آفرینش فرشته ایی که زندگی ام را سرشار کرده از معنا، از لذت و زیبایی.
ممنونم برای گرمترین آغوش زمین.
ممنونم برای زیباترین نعمتت ... عشق.

مهربانا
دستانمان را میان شلوغی های دنیایت رها نکن.
نگاهت تنها پناه زندگیمان است، دریغش نکن از ما حتا دمی.

*عبدالجبار کاکایی

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ  توسط عاطفه  نظرات ()

گل سرخی برای تو



همسر عزیزم
فردا نهال عشق ما چهار سال تمام دارد،
زیبایی آن از زیبایی و طراوت وجود نازنین تو،
آرامش آن از صفای باطن تو،
و لطافت و ظرافت آن از جان و جسم ظریف و زیبای توست.

این نهال و من همواره نیاز به نوازش تو داریم مهربان ِ زیبا.

امیدوارم مقارن با رمضان و سالگرد یکی شدنمان، با انرژی مضاعف، هر لحظه زیباتر
و معنوی تر از پیش، آشیانه عشق را مستحکم تر سازیم.
از خدای رمضان برایت آرامش بی حد آرزو دارم.

عاطفه گلم
مرا به خاطر همه بزرگی و پاکیت، به خاطر همه صفایت ببخش!

فرشته آشیانه ام
فقط می توانم بگویم لحظه لحظه برایم تازگی داری و هر روز عاشق ترم،
هر روز عصر با شوق فراوان می آیم شرکت دنبالت، پر می کشم برای رسیدن،
انگار شارژ باطری قلبم رو به پایان است و دیدار تو درمان.

خدای عاطفه
سپاس!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ  توسط بهرام  نظرات ()

رمضان تو


خدایا 

گاهی تو را بزرگ می بینم، گاهی کوچک
این تو نیستی که بزرگ می شوی و کوچک
این منم که گاه نزدیک می شوم و گاه دور

خدایا
اگر بد کنیم تو را بنده های خوب بسیار است،
اما اگر تو ما را مدارا نکنی ما را خدای دیگری نیست.

 

تنها می خواهم بگویم کاش پایانِ رمضان امسالت، مثل همیشه نباشد.
مثل همیشه نباشم.
مثل هر سال نباشم.
 

+ نوشته شده در  شنبه ۸ امرداد ۱۳٩٠ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ  توسط عاطفه  نظرات ()

من همونم که اگه بی تو باشه جون می کنه

کوهرنگ-تیر90

تن تو ظهر تابستون رو به یادم می یاره
رنگ چشمای تو بارون رو به یادم می یاره

من نیازم تو رو هر روز دیدن ِ
از لبت دوست دارم شنیدن ِ

تو بزرگی مثل اون لحظه که بارون می زنه
تو همون خونی که هر لحظه تو رگهای منه
تو مثل خواب گل سرخی، لطیفی مثل خواب
من همونم که اگه بی تو باشه جون می کنه

من نیازم تو رو هر روز دیدن ِ
از لبت دوست دارم شنیدن ِ 

تو مثل وسوسه ی شکار یک شاپرکی
تو مثل شوق رها کردن یک بادبادکی
تو همیشه مثل یک قصه پراز حادثه ای 
تو مثل شادی خواب کردن یک عروسکی

من نیازم تو رو هر روز دیدن ِ
از لبت دوست دارم شنیدن ِ 

تو قشنگی مثل شکل هایی که ابرها می سازن
گل های اطلسی از دیدن ِتو رنگ می بازن
اگه مردای تو قصه بدونن که اینجایی
برای بردن ِ تو با اسب بالدار می تازن

من نیازم تو رو هر روز دیدن ِ
از لبت دوست دارم شنیدن ِ  


+ نوشته شده در  دوشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ  توسط بهرام  نظرات ()

دل تو

من عاشق آن آبی های بی کرانم

 

مثل دریا

مثل آسمان

مثل دل تو !

 

+ نوشته شده در  شنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ  توسط عاطفه  نظرات ()

برای من بهشت یعنی، همون جایی که تو هستی

چقدر خوب ِ تو رو دارم
چقدر خوب ِ که اینجایی
تویی معنای دوست داشتن
تو که بی وقفه زیبایی

چقدر خوب ِ تو رو دارم
چقدر خوب ِ که اینجایی
تویی معنای دوست داشتن
تو که بی وقفه زیبایی

با تو آروم و خوشبختم
با تو سرشارم از شادی
تو رویایی ترینعشق ِ،
همه عالم رو بم دادی

همش لطف خدا بود که،
به این دیوونه دل بستی
برای من بهشت یعنی،
همونجایی که تو هستی!

چقدر خوب ِ تو رو دارم
چقدر خوب ِ که اینجایی
تویی معنای دوست داشتن
تو که بی وقفه زیبایی

همه مبهوت اینن که،
چه همرنگ و هم آوازیم
ما با این عشقمون داریم،
هزار افسانه می سازیم!

خدا از معنی قبله،
تا لبخندت واسم پل زد!
روزی هزار دفعه باید،
به لبخندای تو زل زد

چقدر خوب ِ تو رو دارم
چقدر خوب ِ که اینجایی
تویی معنای دوست داشتن
تو که بی وقفه زیبایی

چقدر خوب ِ تو رو دارم
چقدر خوب ِ که اینجایی
تویی معنای دوست داشتن
تو که بی وقفه زیبایی

چقدر خوب ِ تو رو دارم
چقدر خوب ِ که اینجایی
تویی معنای دوست داشتن
تو که بی وقفه زیبایی

شهریار

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ  توسط بهرام  نظرات ()

دریا بی عشق سرد است!


تو را نگاه می کنم
خورشید چند برابر می شود و روز را روشن می کند!
بیدار شو
با قلب و سر رنگین خود
بد شگونی شب را بگیر

تو را نگاه می کنم و همه چیز عریان می شود
زورق ها در آب های کم عمقند ...
خلاصه کنم: دریا بی عشق سرد است!
جهان این گونه آغاز می شود:
موج ها گهواره ی آسمان را می جنبانند
(تو در میان ملافه ها جا به جا می شوی
وخواب را فرا می خوانی)

بیدار شو تا از پی ات روان شوم
تنم بی تاب تعقیب توست!
می خواهم عمرم را با عشق تو سر کنم
از دروازه ی سپیده تا دریچه ی شب
می خواهم با بیداریِ تو رویا ببینم!

"پل الوار"

+ نوشته شده در  شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ  توسط عاطفه  نظرات ()

عاطفه

دست در دست پر از مهر لطیف عاطفه

می روم تا بام خورشید شریف عاطفه

اهرمن زار و زبون شد از محبتهای ما

کی شود نامهربانیها حریف عاطفه

 

همیشه عاشقت می مانم

+ نوشته شده در  دوشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٠ساعت ٧:٤۱ ‎ق.ظ  توسط بهرام  نظرات ()

فرشته

فرشته، اومدی از دور، ببین از شوق تابیدم 
می دونستم می آی حالا، تو رو من خواب می دیدم

چه خوبه اومدی پیشم، تو هستی این یه تسکینه
چقدر آرامشت خوبه، چقدر حرفات شیرینه

سیاوش قمیشی

+ نوشته شده در  یکشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ  توسط عاطفه  نظرات ()

میلاد من، روز دیدار تو بود


همسر خوبم
فرشته آسمانی
عاطفه ام
باز در سالروز تولدم بی نهایت شرمنده ام کردی. واقعن شگفت زده شدم از اینهمه لطف.


ماه من
تولد من روزی بود که خداوند چشم مرا به برق چشمان زیبای تو آشنا کرد
و دلم شد مهمان پر از مهربانی قلبت.
و آن روز بود که بدر طلوع کرد بر من.

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم


بی تکلف می گویم انگار زمین جای تو نیست.
رنجی که برای انسانها می کشی، غم و سوز تو از جنس خیلی ها نیست. تو ...


دوستت دارم
 
                   دوستت دارم  
                                       دوستت دارم
- چه کنم که کم است در برابر بزرگی تو -

                                                                             عزیزم فدای تو تمام هستی ام 


+ نوشته شده در  چهارشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ  توسط بهرام  نظرات ()

برای گفتن "دوستت دارم"

این همه حرف

به چه کار می آید؟

                          برای گفتن "دوستت دارم"

                             هفت حرف کافیست!


جلیل صفربیگی

+ نوشته شده در  دوشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ  توسط بهرام  نظرات ()

تو

اگر شکوه پروانه را ندیده بودم

همیشه در پیله ای که ساخته بودم از تو،

می ماندم!

و فکر می کردم دنیا

بیرون از این تار و پود فشرده،

چقدر تاریک است!

حالا که پروانه ام

در هر پروازی فکر می کنم

که   "حق با من بود!"

  

هر وقت آدمهای دور و برم را با تو مقایسه می کنم-حتا در کوچکترین چیزها-

باور این که تو هم آدمی هستی مثل بقیه، برایم سخت می شود، خیلی سخت!

گاه به این نتیجه می رسم که تو احتمالن از سیاره ایی دور آمده ایی، دورتر از پلوتون،

اهل زمین نیستی شاید، که هنوز اینقدر مهربانی و عاشق!

چشمم به هرکس که می افتد، بیشتر عاشقت می شوم!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۸ دی ۱۳۸٩ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ  توسط عاطفه  نظرات ()

دو بال بوده به جای دو دست بر دوشت

چه قدر بوی تو خوبست ... بوی آغوشت
همیشه زحمت من بوده است بر دوشت 

چنان زلال و لطیفی که مطمئن هستم
دو بال بوده به جای دو دست بر دوشت 

ولی به خاطر من بال را کنار زدی
که با دو دست بگیری مرا در آغوشت 

که با دو دست برایم دو بال بگذاری
به جای روشنی بالهای خاموشت 

که آسمان خودت آسمان من باشد
که از بهشت بخوانم دوباره در گوشت 

آهای روسریت آفتاب تابستان!
شکوفه تاج سر تو بنفشه تن پوشت 

بهشت جای قشنگیست جای دوری نیست
بهشت باغ بزرگیست، باغ آغوشت 

نغمه مستشار نظامی

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٩ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ  توسط بهرام  نظرات ()

زبامداد سعادت "سه" بوسه داد مرا/که بامداد عنایت خجسته باد مرا


حکایت امروز  ِ آن رز سرخ رنگ بالای وبلاگ حکایت سه سال و سه ماه و سه هفته و سه روز
همراهی مان است. 
دعا می کنم خدای مهربانی ها گرمای وجودش را از هیچ ثانیه ی زندگی مان دریغ نکند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ٧ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ  توسط عاطفه  نظرات ()

عرفه ات

.

.

.

 

+ نوشته شده در  سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٩ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ  توسط عاطفه  نظرات ()

روز دیدار پاییزی مان

بوسه‌هایت انار را می‌ترکاند

نفس‌هایت سیب را می‌رساند

آغوشت ابر را می‌باراند

                     پائیز ترینی تو

"باران حجتی"

+ نوشته شده در  سه‌شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٩ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ  توسط بهرام  نظرات ()

سجاده نشین با وقار

از اولین باری که این شاهکار مولانا را شنیده ام شاید سالها می گذرد:

"سجاده نشین با وقاری بودم
آواره ی کوی کودکانم کردی"

تا آن شب. آن شب که تو داشتی پشت تلفن شعری که برایم گفته بودی را برای دوستمان که محرممان است و اهل دل، می خواندی. همان دوستمان که همسن پدران مان است!
شعرت که تمام شد خواست که گوشی تلفن را به من بدهی. هنوز سلام نکرده بودم که با همان لحن مردانه و مهربانی پدرانه اش در گوشم زمزمه کرد :

سجاده نشین با وقاری بود
آواره ی کوی کودکانش کردی

و از آن شب این بیت برایم هزاربار عزیزتر و زیباتر شد.

 

آن روزها که تو مجرد بودی و همه ی زندگیت کار بود و دانشجوهایت، هیچ کس تصور نمی کرد تو روزی این چنین عشقبازی کنی.
این را بارها و بارها از اطرافیانت شنیده ام که هرگز تصور چنین زندگی مشترکی را از تو نداشته اند.
چه کسی باور می کرد که تو برای معشوقه ات شاعر شوی و قصیده ای بگویی با ۵١ بیت!

و چه خوشبختم که آن معشوقه منم.

+ نوشته شده در  دوشنبه ۳ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ  توسط عاطفه  نظرات ()

میلاد ِ جان

اگه تو نبودی، شب من نمی مرد 

کسی سایه ها رو از اینجا نمی برد 

اگه تو نبودی دری وا نمی شد

جهان تو یه واژه دیگه جا نمی شد

اگه تو نبودی ستاره می افتاد 

شکستای کهنه م نمی رفتند از یاد 

تو هستی که قلبم پر از عشق و نور ِ 

تو نزدیکمی که غم از قصه دور ِ 

تو هستی که آینه یه دریا ستاره است 

کنار تو هر دم یه شعر دوباره است

تو هستی کنارم، نگو این یه خوابِ

بدون تو هر شب، شب اضطرابِ

جاده مقصد رو بلد نیست، وقتی تو اینجا نباشی

من نمیرسم به خورشید اگه پا به پا نباشی

جاده سردرگم بی تو، سفر آغاز عذاب ِ

گم می شم وقتی که چشمات به چشای من نتابه


یازدهم مهرماه است و فردا روز تولدِ عزیزترینم. 
به خانه آمدم. به بهشت زیبایمان.
تو نازنینم در خواب ناز بودی. هدیه بسیار ناقابلم را به دور بسترت تزئین کردم، همچنان با فرشتگان آسمان غرق ترنم بودی. عاقبت با ناز چشمهای زیبایت را باز کردی و کودکانه و معصومانه نگاهم کردی.
وقتی هدایا را دیدی با ذوق حرفهایی گفتی مثل نوزادان چند روزه لبهایت باز و بسته می شد و من مست می شدم ... 

عاطفه ام چشم ِ بد و غم از جان و روحت دور باد.

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ  توسط بهرام  نظرات ()

برای "انسیه" ام (همراه همه روزهای زندگیم از کودکی های دورم تا همیشه)


 "انسیه" نازنینم این پست را برای تو می نویسم. برای تو که می دانم نخواهی خواندش! چون اصلن اهل اینترنت و وبلاگ و ... نبوده ایی تا آدرس اینجا را بدهم به تو. 

ولی می نویسم تا ذوق و شوق این لحظه هایم ثبت شود بر تن Buttercup دوست داشتنی ام.
می نویسم تا فراموش نکنم در آستانه ی بیست و نه سالگی، خداوند ِ مهربانیها زیباترین هدیه تولد را روانه زندگیم کرد و تو درست چهار روز قبل از تولدم لباس سپید بخت می پوشی و راهی خوشبختی می شوی. 

 از آن روزها و آن کلاس گوشه ی حیاط مدرسه ی "تقوا" و خانم "خیراللهی" که "بابا آب داد" و "آن مرد در باران آمد" را یادمان می داد بیست و یک سال گذشته است! بیست و یک سال از زندگیم پر بوده از خنده های پرانرژی و چشمهای مهربان و شیطانت. در همه ی این روزها کافی بود لحظه ایی در چشمهای هم نگاه کنیم تا صدها جمله ی به زبان نیامده را به هم بفهمانیم با همان یک نگاه ساده.
من هنوز عاشق آن منطقهای بی منطقت هستم که در لحظه هایی که اشتباهی کرده بودم و دیگران سرزنشم کرده بودند پشت هم ردیفشان می کردی و هزاران دلیل خنده دار می آوردی برای توجیه من.
خاطره های مشترکمان به قدر روزهای عمرم شده اند. در گذر از کودکی و نوجوانی و کنکور و دانشگاه و ازدواجم و ... تو مثل یک ستاره درخشان در آسمان همه ی روزها و شبهایم درخشیده ای و بودنت دلگرمی همه تصمیم های کوچک و بزرگم بوده است.
همیشه کنارم بوده ایی از مدرسه ابتدایی تقوا و شیطنت های بچگی مان تا دبیرستان مهرنامی و چادر سر کردنهای سر خیابان مدرسه ؛ از نمره های عالی یازده سال تحصیلمان تا بازیگوشی سال آخرمان و پشت کنکوری شدنمان و حسرت مادر تو و پدر من که روزی که چهار نفری برای انتخاب رشته نشسته بودیم کنار هم آن دو تمام مدت از تعجب و بهتشان از رتبه های افتضاح ما می گفتند. شاید هم شک کرده بودند که سال آخر دبیرستان رفته ایم دنبال دوست پسر و ... !!! آن هم ما دوتا که با اینکه دوستهایمان از خلافترین بچه های مدرسه بودند سنگین ترین خلافمان رفتن به پیتزافروشی شمس بود در راه مدرسه به خانه تا دیرتر از هم جدا شویم.

چقدر ساده بودند دوستی های آن روزها حتا با آن دوست های از زمین تا آسمان متفاوتمان. از نعیمه و نسیبه که دوست های کلاس قران فوق برنامه دبیرستانمان بودند تا سپیده و آن دوست دیوانه اش که اسمش یادم نمی آید که تمام فکر ذکرشان دوست پسرهاشان بودند. از هانیه عاشق فوتبال و نسرین ِ طرفدار دوآتیشه خاتمی تا انوشه خرخوان! و اکیپ معصومه و مرضیه و دوستهاشان. چقدر بی ریا بودیم و پاک.

سال اول که کنکور دادیم و رتبه هامان برای خانواده هامان بدجور سنگین بود، تصمیم گرفتیم برنامه ریزی کنیم و برویم کتابخانه. طبق معمول هم که مسئول برنامه ریزی من بودم! ولی وقتی تعداد تست هایی که میان حرفهای تمام نشدنی ما زمانی برای پاسخ گویی بهشان پیدا نمی کردیم، زیاد و زیادتر شد فهمیدیم اگر می خواهیم رنگ دانشگاه را ببینیم باید تنهایی درس بخوانیم و شبها تلفنی حرفهای مهم مان(!) را به هم بگوییم.
ولی کاش تو صنایع قبول نمی شدی و من برق. کاش به دو دانشگاه مختلف نمی رفتیم، کاش در آن دانشگاه "آرمین" سروکله اش در زندگیت پیدا نمی شد. آرمینی که در آن روزها در اوج سادگی و احساس فکر می کردیم چون عاشقت است پس بهترین گزینه است برای خوشبخت کردنت. نمی دانم من و تو چطور آنهمه دروغهای شاخدارش را که برای به دست آوردن تو به هم بافته بود بدون حتا کوچکترین شکی باور کرده بودیم. حالا که به آن روزها که خیلی هم بچه نبودیم و بیست ساله بودیم فکر می کنم دلم برای آنهمه سادگی و خالص بودنمان می سوزد. بالاخره مامان افسانه ات بو برد و کلی هم از دست من شاکی شد که چرا مطلعش نکرده ام از وجود آرمین. بساط خواستگاری و ... چیده شد و در آن بهمن سرشار از شادی و در آن محضر که برای من پر بود از نور و رنگ اسم آرمین آمد در شناسنامه ات ... 
ولی شهریور دو سال بعدش وقتی دروغهایش یکی یکی رو شد، قبل از آنکه فرصت حتا یک روز زندگی مشترک را پیدا کنید از هم جدا شدید و من و تو برای اولین بار طعم تلخی و معنی واقعی سختی ِ زندگی را فهمیدیم. تو بیست و سه سال بیشتر نداشتی که در اوج جوانی و سرزندگی مهر طلاق خورد در شناسنامه ات. در آن شهریور تلخ، من و تو یک باره از روزهای کودکی مان پرت شدیم به سوی بزرگسالی.

آن روز که آمدم خانه تان برای اینکه می خواستی عکسهای مشترکت با آرمین را پاره کنی از سخت ترین روزهای عمرم بود. آنقدر خونسرد این کار را می کردی که اگر کسی می دیدت فکر می کرد چقدر خوشحالی ! اما من می دانستم در آن دل مهربانت چه می گذرد.

بگذار از آن روزهای تلخ بگذریم.

یادت هست هنوز چند روزی از آشنایی ام با بهرام نگذشته بود که به بهانه ی به شدت تابلویی آوردمش پیش تو تا ببینی اش! آنقدر قصدم از آمدن پیش تو واضح بود که هنوز هر وقت با بهرام به یاد آن روز می افتیم کلی می خندیم به آنهمه نبوغ من در نقشه کشیدن! آن روزها که من ِ مهرماهی ِ وسواسی ِ دیوانه مثل همیشه عاجز شده بودم از تصمیم گیری باز تو بودی که شدی همراه هر شب من و این بار شده بودی خاله ی سوری بهرام و و فامیل شوهر برای من تا هر روز بیایی خواستگاری ام و یکریز تعریف کنی از خواهر زاده ات! و حالا من چقدر خوشبختم که در آن خاله بازیها و سردرگمی ها به این خواهرزاده ی ماهت "بله" گفتم.

حالا که تو دوباره داری طعم عاشق بودن را مزه مزه می کنی؛ حالا که تو، انسیه کوچولو هفت ساله آن سالهای دور و عروس زیبا و ناز این روزها، می خواهی بروی به دنبال خوشبختی ات؛ 
دعا می کنم"حامد" لیاقت همراهی دوست مهربان همه روزهای عمرم را داشته باشد.
دعا می کنم همبازی تمام بازی های خوب و بد زندگیم این بار جز عشق و صداقت و مهربانی از همسرش هیچ نبیند.
دعا می کنم خداوند همان طور که در آستانه ی تولدم خوشبختی تو را برایم هدیه آورد سالهای سال در چنین روزهایی شادم کند از شادی تو و حامد در آستانه سالگرد ازدواجتان.

زیر نگاه ِهمیشه مهربان خدا باشی همبازی دوست داشتنی ام.

+ نوشته شده در  دوشنبه ٥ مهر ۱۳۸٩ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ  توسط عاطفه  نظرات ()

خدا تو را در پاییزی زیبا نشانم داد

این خطوط را در اولین روز از فصل عاشقان برای تو می نویسم.

شاید پاییز را از آن رو بهار عارفان گفته اند که ریختن برگها نشانه ای است از "افتادن" که آغاز پرواز روح است. این هجرت رو به کمال را همیشه دوست داشته ام. همیشه پاییزان رنگارنگ و بارانی را دوست داشته ام.
گویا جانم می دانسته در ازل خدای بزرگ در پاییز تو را آفریده است.
جالب اینکه در این فصل هم تو را به من هدیه داد و اولین بار دیدمت. از آن روز که تو آمده ایی پاییز عطری پر از مهر دارد. حالا هر لحظه برگهای رنگارنگ و حیران پاییزی زیبایی ترکیب رنگهای کم نظیر گیسوان تو را تداعی می کند برایم.

کاش خوبان و پاکان و عارفان پاییزشان سرشار باشد از وصال.
کاش در این فصل ِ عاشقان، نزدیک شویم به کمال.

                                                                                پاییزت زیبا عاطفه عزیزترینم.

                                                                                   دوستت دارم. هر روز بیشتر.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱ مهر ۱۳۸٩ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ  توسط بهرام  نظرات ()

وقت هایی که "تو" نیستی ...

تو نیستی، برای کاری رفته ای زنجان و من تنها، کنار سفره ی افطارم نشسته ام، سفره ای که تقریبن دست نخورده مانده، چون تو نیستی که با وسواس برایم لقمه بگیری؛ امشب دیگر لازم نیست وقتی سیر می شوم -که با این معده ی نخودیِ من این اتفاق همیشه خیلی زود می افتد- با هزار ترفند و بهانه و ناز از کنار میز بلند شوم و در بروم! در بروم قبل از اینکه تو دستت را با مهربانی دراز کنی و بگویی "این یکی رو هم به خاطر بهرام بخور!"
اصلن راستش را بخواهی انگار هنوز روزه ام، چون تو نبوده ای تا با بوسه ات، که در رمضانهای این سه سال سر سفره افطار با اولین "الله اکبر" بر گونه ام می زنی، روزه ام را باز کنم.

حالا هی زنگ بزن به خانه، هی ما دو تا حرفهای تکراری و بی اهمیت و بی سروته ببافیم به هم و بگوییم به همدیگر تا فقط صدای هم را بیشتر مزه مزه کنیم و دلتنگی مان را کمتر کنیم. اما چه فایده؟ چه فایده چون من دلم می خواهد اینجا باشی و ببینمت وقتی که حرف می زنی. چون من دلم تنگ شده برای بالا و پایین رفتن دستهایت وقتی داری برایم چیزی را تعریف می کنی، وقتی کنار هم نشسته ایم روی یک مبل و تو یکریز داری حرف می زنی برایم، آنقدر با هیجان داری تعریف  می کنی که آخرش با انگشتهایم لبهایت را می چسبانم به هم و می گویم:"آخرش یکبار وقتی داری اینجور با هیجان حرف می زنی سکته می کنی ها! یه کم با هیجان ِ کمتر بچه جان!"

از عصر که آمده ام خانه، هی رفته ام اینترنت و وبلاگ گردی کرده ام. هی وبلاگهای عاشقانه را بالا و پایین کرده ام تا سر ِ دلم را که بدجور برای تو تنگ شده گرم کنم، چون مدام بهانه ی آغوش تو را می گیرد، چون تو نیستی که بخزم توی آغوشت و هی تنگ تر بغلت کنم و هر چند دقیقه یکبار بپرسم : "داری؟" که هر جواب تو به این سوال تکراریِ "داری؟" که مخفف "دوستم داری؟" ست از همه ی شعرهای عاشقانه ای که خوانده ام، شاعرانه تر است.

آنقدر دلم هوایت را کرد که نقشه ای کشیدم تا سوژه ی جدیدی پیدا کنم برای حرف زدنمان! یکبار که زنگ زدی به خانه رفتم در جلد یک موجود خبیث -کمی خبیث تر از خودم ! نیشخند- بعد تن صدایم را شبیه لاتها کردم و در ذهنم یک چادر هم بستم به کمرم و سعی کردم بدون این که خنده ام بگیرد در گوشی تلفن جیغ بزنم :"از اون جا که هستی یک زنگ از یک تلفن غیر از تلفن همراهت بزن ببینم کد زنجان می افته یا نه! تا ببنیم کدوم گوری هستی!!!" غش میکنی از خنده ولی واقعن قطع می کنی و چند ثانیه بعد زنگ می زنی و شماره ی کدی می افتد روی گوشی تلفن خانه که راستش اصلن یادم رفت که آن کد را ببینم! اصلن یادم رفت که قرار بوده تطبیقش دهم با کد زنجان؛ آن هم منی که کد تهران را هم به زور بلدم! ولی به جایش سوژه ی جدیدی پیدا کرده ایم تا دقایق بیشتری صدای هم را بشنویم.

تو رفته ای زنجان، برای دو روز، دو روزی که برای من عجیب کشدار شده، دو روزی که دارد به رخ خانه مان می کشد که حتا یک ثانیه نبودنت چقدر به چشم می آید.

پی نوشت : وقتی دوریِ دو روز ات را نمی توانم تاب بیاورم، شرم می کنم از صبر سارا ! دلم می گیرد و خدا را قسم می دهم به مهربانی اش، به رحمت و بزرگی اش که مراقب سارای من باشد، که هیچ وقتِ هیچ وقت دستهایش را از دور کمر سارای من باز نکند، هیچ وقت. 

+ نوشته شده در  شنبه ٦ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ  توسط عاطفه  نظرات ()

حتی یک لحظه احتمال ندارم

تو و دریا

ما در عصر احتمال به سر می بریم
در عصر شک و شاید
در عصر پیش بینی وضع هوا
از هر طرف که باد بیاید ...
در عصر قاطعیتِ تردید
عصر جدید
عصری که هیچ اصلی
جز اصل احتمال، یقینی نیست
اما من

بی نام تو
حتی یک لحظه احتمال ندارم

چشمان تو عین الیقین من
قطعیت نگاه تو دین من است

من از تو ناگزیرم
من بی نام ناگزیر تو می میرم . . .

زنده یاد قیصر امین پور

+ نوشته شده در  یکشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ  توسط بهرام  نظرات ()

سیزدهم مرداد، از آن شنبه تا این چهارشنبه

  

شنبه بود. سیزدهم مرداد.
آغاز هفته ایی شاید تکراری و معمولی برای دیگران.
اما آن شنبه شروع سالها خوشبختی من بود در کنار تو. شنبه ای برای آغاز هفته ها عاشقی و سالها همراهی.
شنبه بود. سیزدهمین روز از گرمای مرداد هشتاد و شش و امروز هم سیزدهمین روز مرداد است و این بار چهارشنبه. می بینی هنوز به یک هفته هم نرسیده ایم که سه ساله شدیم.
در گذر از از آن شنبه پرنور و شاد و رویایی تا این چهارشنبه سرشار از خوشبختی سه سال گذشته است.
سه سال است خانه مان بهشت کوچکی است که دیوارهایش هم به عاشقانه های ما حسادت می کنند و نمی گذارند موسیقی خوشبختی مان شهر را پر کند.
سه سال است مردی با مهربانیش مستم می کند که از آن شاهزاده ی سوار بر اسب سپید رویای نوجوانی دخترکان هم
عاشق تر است.
گاهی شده وقتی که در سکوت نشسته ایم کنار هم، ناگهان نگاهم خم شود روی صورتت، بعد هی از خودم می پرسم از کی این عاشق مهربان آمد در زندگیم! از کجا شروع شد این غزل همسفری؟ باور می کنی تو هنوز برایم آن اتفاق تازه ایی هستی که شوق داشتنت کهنه
نمی شود و نو به نو رنگی تازه می گیرد. تو همان همسفر جاده های سرسبزی هستی که همگی به خوشبختی می رسند و آرامش.
همیشه باور داشتم که زندگی برایم بدون عشق بی مفهوم است و تکراری. می دانستم که نخواهم توانست بدون هیجان و حرارت احساس روزهایم را با کسی قسمت کنم. از همان روزهای دور، عشق برایم مقدس ترین واژه ی آفرینش بود. عشقی که حالا خدا به تمامی در زندگیم جاریش کرده.
می گویند وقتی عشق به کلام می آید ناخالص می شود، می گویند نابی اش را نباید با به جمله درآوردن از بکریت درآورد. قبول دارم. می دانم که هیچ کلمه ای توان کشیدن عظمت معنای عشق را ندارد، اما من می خواهم بگویم تمام واژه هایی که این سه سال میان من و تو رد و بدل شده اند هم رنگ عشق به خود گرفته اند! سرگردان و مست میان لبها و گوشها چرخیده اند، بالا و بالاتر رفته اند و اعتبار یافته اند. پس می خواهم بازهم از عشق برایت بنویسم.

عشق همان حس ناب و بی کرانیست که جاریست میان ما و تنها خودمان می دانیم و خدا، که چقدر خوشبختمان کرده.

 

شاهد عشق ما شیخ شبستری است که با گلشن رازش می آید به خانه ی ما، مولاناست که می کوشیم بدانیم کجاها رفته و چه ها دیده، ... عشق تلاش ماست برای رسیدن به"او" حتا با پای لنگ من!

 

عشق به ساده ترین کلام، شاید همان حس راحتی ِ من است با تو، که بی هیچ تکلفی همه ی همه ی حرفهایم را می توانم بگویم. هر اشتباه و خطا، هر حس خوب و بد، هر خوشحالی و ناراحتی. تمام اتفاقات روزانه ی شاید بی اهمیتی که در شرکت پیش می آید، همان اتفاقات و حرفهای ساده ایی که آدم دلش می خواهد برای کسی تعریفشان کند. شاید همین حس راحتی ام با توست که باعث شده در این سه سال حتا یکبار هم دروغ نگویم به تو، در واقع مجبور به دروغگویی نشده ام تا بحال.

شاهد عشق ما همان دغدغه ها و دلمشغولی های من است، همان گله هایم از آدمهایی که فراموش کرده اند دلیل آفرینششان را و مدام از شکستن دل همدیگر ابایی ندارند. همان حرفهای بی سروته من که به گوش بسیاری از دیگران همگی مضحکند! ولی تو به پای همان دلمشغولی هایم ساعتها با مهربانی می نشینی و آغوش امنت می شود پناهی برای دردودلهای آشفته ی من و ریختن اشکهایم از دغدغه هایم برای دیگرانی که شاید هیچ ارتباطی به زندگی ما ندارند.

عشق همان آغوش امن و مهربان توست که می خزم و درونش آرامش می گیرم و تا اوج می روم.

عشق آن دسته گلهایی است که وقتی زنگ در خانه را می زنی، در را که باز می کنم صورتت را پشتشان پنهان می کنی و من را بی هیچ مناسبتی غافلگیر و خوشحال می کنی. یا آن گلهایی که وقتی ماه رمضان گذشته دکتر برایم سرم نوشت و تو رفتی نسخه ام را بگیری به همراه داروها گرفتی شان تا حتا یک ساعت بستری شدنم برای تزریق یک سرم ساده هم خالی از گل نباشد و در آن لحظه ها آن پرستار با چه احترامی نگاهت می کرد.

شاهد عشق ما Inbox گوشی موبایلم است که پر شده از پیامهای عاشقانه ایی که هنوز هر روز با ذوق برایم می نویسیشان، گویی روز نخست آشنایی ات با دختریست که می خواهی دلش را ببری! همان پیامهایی که حتا در احوالپرسی ها و حرفهای روزانه ات هم فراموش نمی کنی واژه های محبت آمیزت را مابینشان بنویسی.

شاهد عشق ما گوشی سیاهرنگ تلفن روی میزم است در شرکت، که هر یکی دو ساعت یکبار شماره ی همراه تو را نشانم می دهد و این تماسهای مهربان مکرر تو برای همه ی همکارهای متاهلم معمایی است، شاید چون آنها باورشان نمی شود که "خدا" مردی تا این اندازه عاشق هم آفریده است.

شاهد عشق ما همان پل عابر کنار شرکتم است که هر روز صبح بوسه های عاشقانه مان را که برای خداحافظی چند ساعته بر گونه ی هم می زنیم می بیند. همان پل که عصرها هم که تو می آیی دنبالم ماشینمان را از دور می بیند و من را که در گذر از این سه سال هنوز از شوق دیدنت ذوق می کنم.

عشق آنهمه بزرگواری و گذشت توست که وقتی عصر با هم به خانه می آییم، هر چند شاید تو از من خسته تر باشی، ولی من را مجبور می کنی به استراحت، تا خودت همه ی کارهای خانه را به تنهایی انجام دهی. و این یکی، شاید بی نظیرترین ویژگی توست که از نظر همه، از مرد ایرانی بعید است! من یاد ندارم هیچ روزی تنهایی کارهای خانه را انجام داده باشم. تو نگذاشته ایی که در این زندگی من حتا لحظه ایی حس کنم که وظیفه ی من است این کارها، حسی که شاید اکثر دوستان متاهلم از آن رنج می برند. خوبی اش هم اینست که هیچ وقت برنامه ایی نمی ریزیم برای کارها، حتا اگر زیاد باشند و مهمان داشته باشیم. خود به خود هرکداممان گوشه ایی را انجام می دهیم و خیلی ها که آمده اند خانه مان از این همه هماهنگی غیرارادی مان متعجب شده اند.

شاهد عشق ما آن روز پاییزی بود که صبح که با هم از خانه بیرون آمدیم و من آسمان بارانی شهر را دیدم یاد قرار بعدازظهر با دوستم افتادم که قرار بود چند ساعتی در خیابانها قدم بزنیم. وقتی قطره های پرشتاب باران شیشه ی ماشین را خیس کرد غمگین گفتم: کاش خانه را برای آمدن مهمان آماده می کردیم تا عصر قرار دوستانه ام را در خانه برگزار می کردم. نزدیک ظهر که غرق کارم بودم زنگ زدی و گفتی با خیال راحت بعدازظهر دوستم را به خانه ببرم چون تو به خاطر همان جمله ی بی اهمیت من از دانشگاه رفته بودی خانه و همه چیز را آماده کرده بودی. وآن روز پاییزی یکی از هزاران مثالیست که می توانم بگویم.

عشق همان قسمتهای گلچین غذاست که با وسواس سرازیرشان می کنی به بشقاب من. حتی اگر غریبه ترین آدم مهمانمان باشد.

شاهد عشق ما کفشهای سفید من اند! که وقتی در یک مهمانی می پوشمشان، میان شلوغی مهمانی غیبت میزند که بروی میان آنهمه کفش جایی امن برایشان پیدا کنی مبادا مهمانان دیگر کثیف کنند سفیدی کفشهایی که معشوقه ات دوستشان دارد.

 عشق سفرهای خاطره انگیزمان است. صبح پنج شنبه که روز تعطیلی مان است وقتی هنوز توی تخت غلت می زنیم به ذهن مان می رسد برویم سفر و یک ساعت بعد داریم تهران را ترک می کنیم به سمت شهری. عشق همان اعتیادمان است به طبیعت مست کننده ی شمال که حتا شده یکروزه رفته ایم و برگشته ایم.

شاهد عشق ما درختان کهنسال خیابان ولی عصرند که در پرسه های نیمه شب هایمان شانه های تو را دیده اند که سرم را تکیه داده ام بهشان و مست، دل سپرده ام به گرمای وجود تو و موسیقی آرام ماشین.

.
.
.

بهرامم، می بینی؟ تازه هنوز یک هزارم شان را هم نگفته ام.

پس بگذار اعتراف کنم دلم با سرعت نور هم که بدود به گرد پای اسب شتابان عاشقی های تو نخواهد رسید!

خدایا، خودت می دانی که عاجزم از شکرگزاری این همه نعمت که به واسطه وجود این مرد عاشق روانه ی زندگیم کرده ای. خدایا ممنونم.ممنونم.ممنونم.هزاران هزار بار. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ  توسط عاطفه  نظرات ()

سومین سالروز پیوندمان


سلام زیبا.

فردا سیزده مرداد است روزی که خاطره جشن پیوند مقدسمان را برایمان تداعی می کند، و گرمای آن تابستان که حتا به گلهای صورتی روی ماشین عروس هم رحم نمی کرد، ولی مقابل گرمای عشق ما سرد بود.
جشنی حاصل برنامه ریزی ها و تلاش چند ماهه عاطفه عزیزم که شبی به یادماندنی و دل انگیز را برای خانواده ها و میهمانان به خاطره گذارد. که هنوز بعد از سه سال از بی نظیر بودنش حرف می زنند، چون پر بود از عشق و خوشبختی.

چه روزی بود آن روز! وارد هتل که شدیم ناگهان بی اختیار ِ من، برق شادی در وجودم درخشید و یک آرامش عجیب آمد به سراغم که خستگی چند روزه را به سرعت زدود. حالا نگران تو بودم که خستگی فشردگی کارهایمان آزارت دهد و خوش نگذرد به عروس زیبایم. که دیدم تو سرحال تر و شاد تر از من بدون هیچ استرسی انگار نه انگار که عروسی ِ آن دختر حساس و دقیق مهرماهیست. مانده بودم چطور خستگی هایت را فراری داده ای که آن طور خوش، رقص شادمانی می کنی. چه بگویم که آن همه انرژیت جز اعجاز خدا به خاطر لطفش به تو نبود.

حضور بزرگانی که بودنشان نور محفل مان شده بود و البته پدر و مادرانمان که فضا را معنا بخشیده بودند. همه و همه ما را به خوشبختی مان نزدیک و نزدیکتر می کردند.

باور دارم که هرگز آن شادی مان از آن روز تا به حالا ماندگار نمی شد مگر با انوار مهربانی حضرت حق.
به امید آنکه همیشه این طور خوشبخت بمانیم تا شادی مان را ببیند که شادی مان خودش نوعی شکرگزاریش است. 
و  هر لحظه پایداری عشقمان را نشانش دهیم تا لیاقت شکرش را نصیبمان کند که ستایشش هم از لطفش است.

از همه چیز  ِ این سه سال سپاس، مهربان همسرم.

دوستت دارم بهار زندگیم .

دوستت دارم عشق جاویدم.

                                                                           فدای چشمهای زیبایت.

                                                                        زیر سایه تو هزار سال نوری.

+ نوشته شده در  سه‌شنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ  توسط بهرام  نظرات ()

سرکش ترین اسب غرورم ، رام چشمت

وقتی نگاهم می کند بادام چشمت
دل را به یغما می بری با ، دام چشمت 

تو قطره قطره می چکانی از نگاهت
من جرعه جرعه می خورم از جام چشمت

چون ماهی بیتاب ِ یک تالاب شیرین
غرقم  درون برکه ی آرام  چشمت

زیبا ترین تندیس شعرم ، وصف رویت
سرکش ترین اسب غرورم ، رام چشمت

انگار بر من وحی نازل کرده خورشید
وقتی به چشمم می رسد پیغام چشمت 

محکوم تبعیدم به شهر دور عشقت
طبق همین قانون استعلام چشمت  

از وبلاگ محمد رضا محمدی مهر 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ  توسط بهرام  نظرات ()

نگاههای تو

زنگ زده ام به خانم شاعر که حالش را بپرسم 
- همان خانم شاعری که در جشن عروسیمان وقتی داشتیم عکس های دونفره مان را به رسم یادگاری به مهمانها می دادیم، یک عکس دیگر هم خواست، تا پشتش برایمان شعر فالبداهه اش را به یادگار بنویسد و حالا آن عکس و شعر لطیف پشتش کنار چند عکس دیگر آن شب روی میز گوشه ی سالن خاطره ی شب جشن خوشبختی مان را هر لحظه پررنگ می کند برایمان -

 زنگ زده ام به خانم شاعر که حالش را بپرسم؛ که می گوید: "تو چطوری عروس خانوم؟"
می خواهم صدای زیبای خنده ی پیرزن مهربان آنطرف خط را بشنوم
پس شیطنت می کنم و می گویم: "بعد از سه سال دیگر عروس نیستم که!"

می گوید: "تا وقتی بهرام در همه ی لحظات این طور عاشقانه نگاهت می کند؛ هنوز نوعروسی"

و من مثل بچه ها ذوق می کنم از این تعبیر زیبایش از نگاههای عاشقانه ی تو و آنقدر مستم می کند یادآوری نگاههای مهربانت که تفاوت سنی چهل ساله ام با او را فراموش می کنم و بلند بلند می خندم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ  توسط عاطفه  نظرات ()

ببین به یک نگاه تو تمام من خراب شد

ببین تمام من شدی اوج صدای من شدی
بت منی شکستمت، وقتی خدای من شدی

ببین به یک نگاه تو تمام من خراب شد
چه کردی با سراب من که قطره قطره آب شد

به ماه بوسه می زنم به کوه تکیه می کنم
به من نگاه کن ببین، به عشق تو چه می کنم

به ماه بوسه می زنم به کوه تکیه می کنم
به من نگاه کن ببین، به عشق تو چه می کنم

منُ به دست من بکش به نام من گناه کن
اگر من اشتباهتم همیشه اشتباه کن

نگو به من گناه تو به پای من حساب نیست
که از تو آرزوی من به جز همین عذاب نیست

هنوز می پرستمت هنوز ماه من تویی
هنوز مومنم ببین تنها گناه من تویی

به ماه بوسه می زنم به کوه تکیه می کنم
به من نگاه کن ببین، به عشق تو چه می کنم

به ماه بوسه می زنم به کوه تکیه می کنم
به من نگاه کن ببین، به عشق تو چه می کنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه ٢ تیر ۱۳۸٩ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ  توسط بهرام  نظرات ()

به بهانه ی سالروز بیست و دوم خرداد هشتاد و هشت

سلام آقای دکتر! به بهانه ی سالروز تصاحب دوباره ی صندلیت می خواهم برایت چند کلمه ایی بنویسم :


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه ٢۱ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ  توسط عاطفه  نظرات ()

نامه های تو

نامه هایت را دوست دارم.
همان ها که بی هیچ مناسبت و بهانه ایی می نویسی شان.
همان ها که جایشان روی میز ناهارخوری روی ترمه ی هدیه ی غزل جان است.
همان ها که با خواندنشان شرم می کنم از اینهمه مهربانیت. آنجا که مرا آنقدر بالامی بری و عشقم به خودت را آنقدر بزرگ می کنی و عاشقی های خودت را حقیر،که جز اشک کاری از دست چشمهایم برنمی آید.
همان ها که درشان "صبر نداشته ام"،"محبت های نکرده ام" و"روح کوچکم" را آنچنان می ستایی که با خودم می گویم:"عاطفه، شک دارم که مخاطب این نامه تو باشی!"
همان ها که درشان می گویی عشقت به "عاطفه" قدیم است نه حادث!
همان ها که امضایشان می کنی با:"بهرامت".و من چقدر لذت می برم از تکرار این واژه:"بهرامت".

نامه هایت را دوست دارم؛ 
                                  همان ها که تو می نویسی شان.

 

 

 

و این نامه آخر -ت را دوست تر دارم به خاطر سطر اولش:"بنام خداوند عاطفه".

+ نوشته شده در  شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ  توسط عاطفه  نظرات ()

من فقط عاشق اینم عمری از خدا بگیرم/انقدر زنده بمونم تا به جای تو بمیرم

 

گلی زیبا از بهار زندگیم

دوازدهم اردیبهشت است،روز معلم.
دفتر اساتید هستم که از نگهبانی دانشکده تماس می گیرند و لحظاتی بعد گل بسیار زیبایی که از ظرافت و ذوق سفارش دهنده اش حکایت می کرد آورده شد،با دستخطی فوق العاده زیبا بر رویش.
غافلگیر شدم گل زیبایم.
در میان تعریف همکارها و دانشجوها؛ من، اشک در چشم دارم.
تنها من می دانم که زیبایی اش تنها از دقت و سلیقه ات نیست، این بوی "عشق" است که از گلهایت به مشمامم می رسد.

آمده ام که سر نهم عشق تو را به سر برم
ور تو بگوییم که نی،نی شکنم، شکر برم

کاش لایق نام "معلم" باشم .


+ نوشته شده در  یکشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ  توسط بهرام  نظرات ()

هزاران بوسه به رویت،ماه من

شد خارها گلزارها از عشق رویت بارها
تا صد هزار اقرارها افکند در ایمان ما

ای صورت عشق ابد خوش رو نمودی در جسد
تا ره بری سوی احد جان را از این زندان ما
 

امروز هزارمین روزیست که در بهشت زیبایمان باهم نفس می کشیم.

 

این شرح بی‌نهایت کز زلف یار گفتند
حرفیست از هزاران کاندر عبارت آمد 
 


 ز دلبری نتوان لاف زد به آسانی
هزار نکته در این کار هست تا دانی
 

 من جرعه نوش بزم تو بودم هزار سال
کی ترک آبخورد کند طبع خوگرم

×××× 

به بوی زلف تو گر جان به باد رفت چه شد
هزار جان گرامی فدای جانانه

پی نوشت: صدمین روزبا هم بودنمان 

+ نوشته شده در  جمعه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ  توسط عاطفه  نظرات ()

هدیه ی آسمانی من

آن روز که خداوند تو را به من داد

دریافتم که همه چیز را

در سر  راه من نهاد

 و همه رازهای ناگفته را بازگفت

نزار قبانی

از وبلاگ سارای نازنین

+ نوشته شده در  دوشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ  توسط عاطفه  نظرات ()

به نور چشمم

 

معشوقی را که چشم پسندد، چه بسا که محبوب دل نشود

 اما آن را که دل پسندد بی گمان نور چشم خواهد شد.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ  توسط بهرام  نظرات ()

من وتو

من و تو آدم و حوا نبودیم

جدا از مردم دنیا نبودیم

من و تو با همین مردم نشستیم

ولی انگار با اینها نبودیم

من و تو تا نفس باشد، من و تو

من و تو در قفس باشد، من و تو

من و تو حرف مان حرف هوس نیست

اگر هم از هوس باشد من و تو

من و تو ای من و تو جاودانه

برای لحظه های شاعرانه

زما باید دوباره جان بگیرد

غرور شعر های عاشقانه

من و تو نیمه ای از روحمان کم

دو تنها دو سرگردان عالم

غریبی بیشتر از اینکه یک عمر

من و تو زندگی کردیم بی هم

من و تو بیقرار بیقراری

برای هم همیشه یادگاری

تمام روز بی تابیم و بی خواب

به امید شب و شب زنده داری

من و تو جانمان از هم جدا نیست

من و تو یا تو و من بین ما نیست

یکی هستیم تا آن حد که دیگر

به تنهایی ما حتی خدا نیست

من وتو خار چشم سر نوشتیم

که این خط را از او خوشتر نوشتیم

جهنم جای سر افکندگان است

من و تو سربداران بهشتیم

من و تو این  هجا را می شناسیم

زبان واژه ها را می شنا سیم

سکوت از جنس فریاد است اینجا

چه خوب این هم صدا را می شناسیم 

 

محمد علی بهمنی

+ نوشته شده در  شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ  توسط بهرام  نظرات ()

روز آمدنت

 بیستم بهمن ماه
روزی که تو  آغاز شدی
و ...
عشق متولد شد.

 

 

+ نوشته شده در  سه‌شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ  توسط عاطفه  نظرات ()

تطهیرم کردی عشق من

 قطره قطره جمع کردی

عشق و اشک را میگویم

اینقدر صبوری کردی

تا سیلی شد و جاری شد

ویرانم نکرد

تطهیرم کرد از هر آنچه بود

من نمی دانستم

آنهمه قطره های باران که پشت پنجره ام می بارد

همه اش کار دل ابری و نم دار تو بود 

از :  آقای عاشق

+ نوشته شده در  سه‌شنبه ٢٩ دی ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ  توسط عاطفه  نظرات ()

به دوست تو که عاشقیست صادق

 

سرکار خانم سارا

سالگرد رفتن مهران عزیز همسر بزرگوارتان گرامی.

به مهران بزرگ که با فرشتگان در عرش اعلا محشور است،
وجود همسری چون شما را تبریک می گویم.
همسری که زمینی نمی اندیشد.

این روزها پیوندهای آسمانی مانند آنچه میان مهران عزیز
و شما جاری بوده و هست کیمیاست
.

عشق پیوندی است ازلی و تا ابد جاوید.
هجرت از کالبد جسمانی پایان کبوتر نیست.

درد هجرت عزیزان را تجربه کرده ام.
همیشه خاطرات عطر و طعم غنی تری دارند.
لبخند بر لب می آورند و اشک در چشم
.
وهمواره دل،تنگ فراق آن عزیز سفر کرده است.

عاطفه عزیزم، عزت نفس والای شما و مجلس سرشار
از معنویت تان را برایم وصف کرد
.

هرچه و هر که در طول این پیوند و عشق مقدس شماست گرامی باد. 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱٧ دی ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ  توسط بهرام  نظرات ()

کاش حقیقت را زبان سخن بود

  

از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید
آدمیت مرد
گرچه آدم زنده بود
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ
آدمیت برنگشت
قرن ما
روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی پاکی مروت ابلهی است
صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست
قرن موسی چمبه هاست
روزگار مرگ انسانیت است
من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان میکنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان میکنند
 صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
 در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است
استاد مشیری  

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱٠ دی ۱۳۸۸ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ  توسط عاطفه  نظرات ()

فقط تو آغوش خودم دغدغه هاتو جا بذار

آغوشت ُبه غیر من به روی هیچکی وا نکن
منو از این دلخوشی و آرامشم جدا نکن

من برای با تو بودن پر عشق و خواهشم
واسه بودن کنارت تو بگو به هر کجا پر میکشم

منو تو آغوشت بگیر آغوش تو مقدسه
بوسیدنت برای من تولد یک نفسه

چشمای مهربون تو منو به آتیش میکشه
نوازش دستای تو عادته ترکم نمیشه

فقط تو آغوش خودم دغدغه هاتو جا بذار
به پای عشق من بمون هیچکسُ جای من نیار

مهر لباتو رو تن و روی لب کسی نزن
فقط به من بوسه بزن به روح و جسم و تن من
 

+ نوشته شده در  دوشنبه ٩ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ  توسط بهرام  نظرات ()

برای مریم مهربون و دوست داشتنی ام

 

وقتی سوالهای دکتر فرجی دانا رو جواب می دادی احساس می کردم داری از تز مشترکمون دفاع می کنی،از همه آرزوهای خوبمون، از همه ی دلواپسیها و دلنگرانیهای دیروزمون برای امروز.
وقتی با صدای مهربون و پرانرژیت از موج و آنتن و انتشار و ... می گفتی من رو بردی به تمام روزهای خوب با هم بودنمون. به تمام خیابونهایی که به واسطه ی پیاده رویهای دونفره مون برام رنگ خاطره دارند، نیمکتهای پارک لاله و ساعتها روی صفحه ی اول جزوه ی الکترومغناطیس موندن و حرف زدن از هر دری، کلاس کنکور ارشد و خیابون امیرآباد، میدون فلسطین!، پیتزا فروشی خیابون کارگر که فقط به خاطر تابلوهای قشنگش پیتزای مزخرفش رو خوردیم، فیلم محشر بید مجنون و سینما بهمن و صدای ممتد آدمهای ردیف پشتیمون، پارک طالقانی و تاب بازی، تمام کوچه پس کوچه هایی که ممکنه ما رو از میدون ولیعصر به میدون انقلاب برسونند، ...

کنار هم هزار روز آفتابی و قشنگ داشتیم که حرف زدیم و حرف زدیم و بیشتر و عمیقتر به هم نزدیک شدیم و البته روزهای ابری و مه گرفته ایی که توی سردرگمیها و پریشونی هام تو تنها همراهم بودی و شونه هات جایی شدن برای خالی کردن دغدغه هام.

مریم گلم؛ به حرمت تمام لحظه های نابی که با تو گذروندم آرزو می کنم همیشه زیر نگاه مهربون خدا شاد باشی و موفق.
امیدوارم کنار خانواده ی دوست داشتنی و پاکت همیشه خوشبخت باشی و مایه ی غرور.
تو لایق زیباترین هدیه های آسمونی هستی؛ آرزو می کنم دستهای گرم و مهربونت همیشه مهمون دستهای پرسخاوت خدا باشه.

 

+ نوشته شده در  شنبه ٢ آبان ۱۳۸۸ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ  توسط عاطفه  نظرات ()

برای همه ی زندگیم

سفر به بهشت حتی بال هم نمی خواهد

لبخند تو کافیست

+ نوشته شده در  شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۸ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ  توسط عاطفه  نظرات ()

دوازدهم مهرت

شب از مهتاب سر می ره
تمام ماه تو آبه
شبیه عکس یک رؤیاست
تو خوابیدی جهان خوابه

زمین دور تو می گرده
زمان دست تو افتاده
تماشا کن سکوت تو
عجب عمقی به شب داده

تو خواب انگار طرحی از
گل و مهتاب و لبخندی
شب از جایی شروع می شه
که تو چشماتو می بندی

تو رو آغوش می گیرم
تنم سر ریز رؤیا شه
جهان قد یه لالایی
توی آغوش من جاشه

تو رو آغوش می گیرم
هوا تاریک تر می شه
خدا از دست های تو
به من نزدیک تر می شه

زمین دور تو می گرده
زمان دست تو افتاده
تماشا کن سکوت تو
عجب عمقی به شب داده

تمام خونه پر می شه
از این تصویر رؤیایی
تماشا کن تماشا کن
چه بی رحمانه زیبایی...

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ  توسط بهرام  نظرات ()

جهنم از هیجانات ما دو تا گرم است

پیش بیا ! پیش بیا ! پیشتر !
 تا که بگویم غم دل بیشتر

دوست ترت دارم از هر چه دوست
 ای تو به من از خود من خویشتر 

دوست تر از آنکه بگویم چقدر
 بیشتر از بیشتر ازبیشتر

داغ تو را از همه داراترم
 درد تو را از همه درویشتر 

هیچ نریزد بجز از نام تو
 بر رگ من گر بزنی نیشتر 

فوت و فن عشق به شعرم ببخش
 تا نشود قافیه اندیشتر

******

فضای خانه که از خنده‌های ما گرم است
چه عاشقانه نفس می‌کشم! هوا گرم است

 دوباره «دیده‌امت»، زُل بزن به چشمانی
که از حرارتِ «من دیده‌ام تو را» گرم است

بگو دومرتبه این را که: «دوستت دارم»
دلم هنوز به این جمله‌ی شما گرم است

بیا گناه کنیم عشق را... نترس خدا
هزار مشغله دارد، سرِ خدا گرم است

من و تو اهل بهشتیم اگرچه می‌گویند
جهنم از هیجانات ما دو تا گرم است

به من نگاه کنی؛ شعرِ تازه می‌گویم
که در نگاه تو بازارِ شعرها گرم است...
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ  توسط عاطفه  نظرات ()

سومین «سیزدهم مرداد» با هم بودنمان

 
کال بودم

و « رسیدن » تمنای من بود !

چشم انتظار معجزه بودم

که نسیم گرم «سیزدهم مرداد»

بر من وزید !

و شدم آنچه باید می شدم  * 

 

گــل در بــر و می در کـف و معشـوق به کـــام است
سـلطــــان جــــهانــــم بـــه چنیـــن روز غـلام است

در مــذهــب مــــا بــــاده حــــلال است ولـیـکــن
بــی روی تــو ای ســـرو گـل انــدام حــرام است

می‌خـــواره و ســرگشتــه و رنـدیـــم و نظـــربــاز
وانکس که چو ما نیست در این شهر کدام‌است

 از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است 
وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است

 تـــا گنـــج غمـــت در دل ویـــرانـــه مقـــیـــم است
همـــواره مـــرا کنـــج خـــرابـــات مقـــام است

حافـــظ منشیـــن بی می و معشــوق زمـانـــی
کــایّـــام گـــل و یـــاســمـــن و عـــیـــد صیـــام است

*(برداشت از وبلاگ دن کیشوت با کمی تغییر)

+ نوشته شده در  سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ  توسط بهرام  نظرات ()

عجب صبری خدا دارد

 حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گویند ... 

 این روزها از کوچه های شهرم بوی خون می آید
هرچند هنوز شبها محله مان را صدای الله اکبر پر می کند
ولی من امیدی ندارم که شهدای این روزها دوباره نفس بکشند! ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ  توسط عاطفه  نظرات ()

ای سراپا عاطفه، جز یاریت یاری ندارم


با تو ای همدرد، ای عشق با تو درمان یافت این دل
خانه ات جاوید آباد، از تو سامان یافت این دل

ای سراپا عاطفه، جز یاریت یاری ندارم
ای کلامت شعر بوسه، بی تو غمخواری ندارم

آسمان خانه ات یک کهکشان رنگین کمان است
و آن نگاهت روشنی چون نو عروس آسمان است

زندگانیت ترانه، گریه هایت عاشقانه
واژه هایت ساده، گویی گفتگوی کودکانه

دیدگانت بامدادان، اشکهایت چشمه ساران
 چهره ات رنگ سپیده، گونه هایت لاله زاران

گیسوانت آبشاران، زلف جنگل زیر باران
پیکرت آمیزه ای از عطر پاک گلعذاران

با تو ای همدرد، ای عشق، با تو باران در بهاران
مثل یک قطره تو دریا، گم شدن در جمع یاران

با تو ای همزاد، همدل، با تو ام بی باده مستم
سر نپیچم هرگز از آن عهد و پیمانی که بستم

ای سرا پا بی نیازی، در کنارت بی نیازم
با تو رودم، با تو ابرم، هم نشیبم، هم فرازم

آب و خاک و باد و آتش، خانه در تو، جمله در تو
مهر و کین و خشم و بخشش، جمع در تو، سر به سر تو

آفتاب و آسمانی، بی نهایت بی کرانی
دشمن سردی و ظلمت، روشنی بخش جهانی

داریوش اقبالی

برای تو ؛ به یاد سفر اردبیل و هزار بار دور شورابیل چرخیدن با این آهنگ زیبا

+ نوشته شده در  یکشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ  توسط بهرام  نظرات ()

آغوش تو

به گمان من آرامش بخش ترین سرزمین خدا "کویر" است؛

و تو این را خوب می دانی.

 

ولی نمی دانی که "آغوشت" کویری ترین سرزمین خداست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ  توسط عاطفه  نظرات ()

شکل همه آرزوهام تجسم خواب منی

 

هرگز نخواستم که تو رو با کسی قسمت بکنم

یا از تو حتی با خودم یه لحظه صحبت بکنم

هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم

بگم فقط مال منی به تو جسارت بکنم

 

انقدر ظریفی که با یک نگاه هرزه می شکنی

اما تو خلوت خودم تنها فقط مال منی

هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم

بگم فقط مال منی به تو جسارت بکنم

 

ترسم اینه که رو تنت جای نگاهم بمونه

یا روی بیشه چشات غبار آهم بمونه

تو پاک و ساده مثل خواب حتی با بوسه می شکنی

شکل همه آرزوهام تجسم خواب منی

 

حتی با اینکه هیچکس، مثل من عاشق تو نیست

پیش تو آینه چشام ، حقیر لایق تو نیست

هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم

بگم فقط مال منی به تو جسارت بکنم

+ نوشته شده در  شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ٧:٢٥ ‎ق.ظ  توسط بهرام  نظرات ()

فقط همین!


دوستت دارم فقط همین!

+ نوشته شده در  سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳۸٧ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ  توسط عاطفه  نظرات ()

عشق

وقتی مداد عاشق چون باد می نویسد

عاشق اگر نباشی ناشاد می نویسد

"غزل تاجبخش"

+ نوشته شده در  دوشنبه ٢ دی ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ  توسط بهرام  نظرات ()

عرفه

بخشهایی از دعای بی نظیر عرفه ترجمه ی دکتر شریعتی:

حمد و سپاس خدایی را سزاست که تیر حتمی قضایش را هیچ سپری نمی شکند و لطف و محبت و هدایتش را هیچ مانعی باز نمی دارد و هیچ آفریده ای به پای شباهت مخلوقات او نمی رسد.

... جهل و نادانی من و عصیان و گستاخی من تو را باز نداشت از اینکه راهنمایی ام کنی به سوی صراط قربتت و موفقم گردانی به آنچه رضا و خوشنودی توست.
پس
هر گاه که تو را خواندم پاسخم گفتی .
هر چه از تو خواستم عنایتم فرمودی.
هرگاه اطاعتت کردم قدردانی و تشکر کردی.
و هر زمان که شکرت را بر جا آوردم بر نعمت هایم افزودی.
و اینها همه چیست؟
جز نعمت تمام و کمال و احسان بی پایان تو؟!

... من کدام یک از نعمت های تو را می توانم بشمارم یا حتی به یاد آورم و به خاطر سپارم؟

... خدایا! الطاف خفیه ات و مهربانی های پنهانی ات بیشتر و پیشتر از نعمتها ی آشکار توست.

... خدایا!من را آزرمناک خویش قرار ده آن سان که انگار میبینمت.
من را آنگونه حیامند کن که گویی حضور عزیزت را احساس می کنم.
خدایا!
من را با تقوای خودت سعادتمند گردان.
و با مرکب نافرمانی ات به وادی شقاوت و بد بختی ام مکشان.
در قضایت خیرم را بخواه.
و قدرت برکاتت را بر من فرو ریز تا آنجا که تاخیر را در تعجیل های تو و تعجیل را در تاخیر های تو نپسندم.
آنچه را که پیش می اندازی دلم هوای تاخیرش را نکند.
و آنچه را که بازپس می نهی من را به شکوه و گلایه نکشاند.

... پروردگار من!
من را از هول و هراس های دنیا و غم واندوه های آخرت رهایی ببخش.
و من را از شر آنان که در زمین ستم می کنند در امان بدار.

... خدایا!
به که واگذارم می کنی؟
به سوی که می فرستی ام؟
به سوی آشنایان و نزدیکان؟تا از من ببرند و روی برگردانند.
یا به سوی غریبان و غریبه گان تا گره در ابرو بیافکنند و مرا از خویش برانند؟
یا به سوی آنان که ضعف مرا می خواهند و خواری ام را طلب می کنند؟

... من به سوی دیگران دست دراز کنم؟در حالی که خدای من تویی و تویی کارساز و زمامدار من.

... ای توشه و توان سختی هایم!
ای همدم تنهایی هایم!
ای فریاد رس غم وغصه هایم!
ای ولی نعمت هایم!
ای پشت و پناهم در هجوم بی رحم مشکلات!
ای مونس و مامن و یاورم در کنج عزلت و تنهایی و بی کسی!
ای تنها امید و پناهگاهم در محاصره ی اندوه و غربت و خستگی!
ای کسی که هر چه دارم از توست و از کرامت بی انتهای تو!

... تو پناهگاه منی!
تو کهف منی!
تو مامن منی!
وقتی که راه ها و مذهب ها با همه ی فراخی شان مرا به عجز می کشانند و زمین با همه ی وسعتش بر من تنگی می کند و ...

... اگرنبود رحمت تو بی تردید من از هلاک شدگان بودم.
و اگر نبود محبت تو بی شک سقوط و نا بودی تنها پیشروی من میشد.

... ای زنده!
ای معنای حیات! زمانی که هیچ زنده ای در وجود نبوده است.

... ای آنکه :
با خوبی و احسانش خود را به من نشان داد.
و من با بدی ها و عصیانم در مقابلش ظاهر شدم.

... ای آنکه:
در بیماری خواندمش و شفایم داد..
در جهل خواندمش و شناختم عنایت کرد.
در تنهایی صدایش کردم و جمعیتم بخشید.
در غربت طلبیدمش و به وطن بازم گرداند.
در فقر خواستمش و غنایم بخشید.

... من آنم که بدی کردم ... من آنم که گناه کردم.
من آنم که به بدی همت گماشتم..
من آنم که در جهالت غوطه ور شدم.
من آنم که غفلت کردم.
من آنم که پیمان بستم و شکستم.
من آنم که بد عهدی کردم
و ... اکنون باز گشته ام.
باز آمده ام با کوله باری از گناه و اقرار به گناه.
پس تو در گذر ای خدای من!
ببخش ای آنکه گناه بندگان به او زیان نمی رساند.
ای آنکه از طاعت خلایق بی نیاز است و با یاری و پشتیبانی و رحمتش مردمان را به انجام کارها ی خوب توفیق می دهد.

... معبود من!
اینک من پیش روی توام و در میان دست های تو.
آقای من!
بال گسترده و پر شکسته و خوار و دلتنگ و حقیر.
نه عذری دارم که بیاورم نه توانی که یاری بطلبم.
نه ریسمانی که بدان بیاویزم.
و نه دلیل و برهانی که بدان متوسل شوم.
چه می توانم بکنم؟ وقتی که این کوله بار زشتی و گناه با من است ؟!
انکار؟!
چگونه و از کجا ممکن است و چه نفعی دارد وقتی که همه ی اعضا و جوارحم به آنچه کرده ام گواهی می دهند؟
... خدای من!
خواندمت پاسخم گفتی.
از تو خواستم عطایم کردی.
به سوی تو آمدم آغوش رحمت گشودی.
به تو تکیه کردم نجاتم دادی.
به تو پناه آوردم کفایتم کردی.
خدایا!
از خیمه گاه رحمتت بیرونمان مکن.
از آستان مهرت نومیدمان مساز.
آرزوها و انتظارهایمان را به حرمان مکشان.
از درگاه خویشت ما را مران.

... ای خدای مهربان!
بر من روزی حلالت را وسعت ببخش.
و جسم و دینم را سلامت بدار.
و خوف و وحشتم را به آرامش و امنیت مبدل کن.
و از آتش جهنم رهایم ساز.

... خدای من!
اگر آنچه از تو خواسته ام عنایتم فرمایی , محرومیت از غیر از آن زیان ندارد.
و اگر عطا نکنی هر چه عطا جز آن منفعت ندارد.
یا رب! یا رب! یا رب!

... خدای من!
این منم و پستی و فرو مایگی ام.
و این تویی با بزرگی و کرامتت.
از من این می سزد و از تو آن

...  چگونه ممکن است به ورطه ی نومیدی بیافتم در حالی که تو مهربان و صمیمی جویای حال منی.

... خدای من!
تو چقدر با من مهربانی با این جهالت عظیمی که من بدان مبتلایم!
تو چقدر درگذرنده و بخشنده ای با این همه کار بد که من می کنم و این همه زشتی کردار که من دارم.

... خدای من!
تو چقدر به من نزدیکی با این همه فاصله ای که من از تو گرفته ام.
... تو که اینقدر دلسوز منی!

... خدایا تو کی نبودی که بودنت دلیل بخواهد؟
تو کی غایب بوده ای که حضورت نشانه بخواهد؟
تو کی پنهان بوده ای که ظهورت محتاج آیه باشد؟

... کور باد چشمی که تو را ناظر خویش نبیند.
کور باد نگاهی که دیده بانی نگاه تو را درنیابد.
بسته باد پنجره ای که رو به آفتاب ظهور تو گشوده نشود.
و زیانکار باد سودای بنده ای که از عشق تو نصیب ندارد.

... خدای من!
مرا از سیطره ی ذلت بار نفس نجات ده و پیش ازآنکه خاک گور بر اندامم بنشیند از شک وشرک رهایی ام بخش.

... خدای من!
چگونه نا امید باشم در حالی که تو امید منی!
چگونه سستی بگیرم،چگونه خواری پذیرم که تو تکیه گاه منی!
ای آنکه با کمال زیبایی و نورانیت خویش چنان تجلی کرده ای که عظمتت بر تمامی ما سایه افکنده.
یا رب! یا رب! یا رب! 

+ نوشته شده در  جمعه ٢٢ آذر ۱۳۸٧ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ  توسط عاطفه  نظرات ()

حالا که دل من و تو پر از تب کوچ ِ


آخ که میشه با هر شب چشم تو
صد تا آسمون رنگ رویا کرد

صد تا آسمون رنگ رویاها رو می شه
با یه اشکت غرق دریا کرد

غرق دریای عشق تو شد
دلی که تشنه مثل کویره

تشنه ی کویر
بوی دریا رو با یاد تو می گیره

اسب باد رو زین کن حالا که دل من و تو پر تب کوچ ِ
اسب نازنینم تو این شهر شلوغ گم شدم ته کوچه

عاشق تو که باشم
زندگی چه ساده است

تو غروب بیابون
آسمون ته جاده است

قصّه ی سفر
رفتن و رفتن
با پای پیاده است

افشین یداللهی 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ  توسط عاطفه  نظرات ()

باز هم دوازدهم مهرماه و غافلگیری من

 

سفره خانه ی سنتی عالی قاپو :

 

 

 هدیه ی عزیزترین:

 

+ نوشته شده در  جمعه ۱٢ مهر ۱۳۸٧ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ  توسط عاطفه  نظرات ()

واژه هایی که کم می آورند

 
انگشتانم بی تابانه روی صفحه ی کیبورد این سو و آن سو می روند تا با نوشتن یک پست در Buttercup از تو و خوبیهایت بگویند. به Lableهای فارسی خیره می شوم و می کوشم با هماغوشی عاشقانه ی این حروف زیباترین کلمات را بسازم.
همه ی واژه های عاشقانه ایی که از کودکی تا امروز شنیده ام در کمتر از 10 ثانیه به ذهنم هجوم می آورند.و من با خودم کلنجار می روم برای انتخاب زیباترین کلمه برای تو.
ولی با وسواسی که دارم یقین دارم که آخر هم، هیچ عبارتی راضیم نمی کند.
وقتی بخواهی برای عاشقترین انسانی که در زندگیت دیده ایی از "عشق" بگویی ؛ حتی اگر حساسترین و وسواس ترین متولد مهر ماه هم نباشی؛ مجبوری روی همه ی جمله هایی که به ذهنت آمده اند ؛ به جرم زیبا نبودن خط بکشی.

 می خواهم از تو و خوبیهایت بگویم؛ تو که گاهی به آدم بودنت شک میکنم! وقتی آدمهای بیشماری که در روزهای زندگیم آمده اند ، رد شده اند ، مانده اند و رفته اند را به یاد می آورم ، باور برابری تو با آنها سخت است. سخت است که تو را کنار موجوداتی دسته بندی کنم که قصه ی مهربانیها و عاشقی های تو برایشان افسانه است.
حتی باید اعتراف کنم وقتی خودم و تو را در کفه های ترازوی مقایسه ام می گذارم از خودم خجالت می کشم ؛ یادآوری کارهایی که تو برای من کرده ای دلم را پر از شرم می کند. شرمی توام با حس لذت از معشوقه تو بودن.
و حالا که وجودم لبریز از شرم و شوقی عاشقانه است، دلم می خواهد تک تک سلولهای بدنم را جمع کنم و آنقدر با آنها حرف بزنم و تربیتشان کنم که لیاقت همسری تو را داشته باشند. دلم می خواهد قلبم را با زلالترین آبها شستشو دهم تا شرمگین گنجاندن عشق تو در آن نباشم. و دستانم را برای گذاردن در دستان سخاوتمند تو راه و رسم همیشه مهربان بودن بیاموزم.

برای شناخنتن و فهمیدن اسرار وجودت پر از سوالم؛ پر از سوالهای بی جواب.
به راستی خدا موقع آفرینش تو از کدام چشمه ی محبت، جرعه ی عشق را در جام وجود تو ریخته؟ از خاک وجود کدام شاعر از دنیا رفته، دلت را این چونین رقیق و مهربان آفریده؟ از کدام دیوان غزل، پاکترین احساسها و نابترین شعر ها را در چشمان تو جای داده؟
نمی دانم.همانطور نمی دانم خدا تو را به پاداش کدام کار نکرده ام به من عطا کرده؛ فقط می دانم تو معجزه ی زندگی من هستی.
گل من؛ گر چه واژه ها حقیرتر از حس عاشقانه ی درونم هستند ولی بپذیر که با تو از عشق گفتن دشوار است، بسیار دشوار.

تو را نه با حس محبت زنانه ام دوست دارم ؛ نه از سر عادت ؛ نه با لذت شهوت انگیزی که خدا برای تداوم عشق در مخلوقاتش گذاشته ؛ نه به حکم اسم تو که صفحه دوم شناسنامه ام را پر کرده ؛ که با پاکترین و نابترین قسمت عرفانی ذهنم دوستت دارم.


پروردگارم
در عید شکرگزاری بندگیت تو را به پاس همسری ِ چنین موجود نازنینی سپاس می گویم و تا ابد شکرگزار همه ی نعمتهای زیبایت هستم.  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٧ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ  توسط عاطفه  نظرات ()

برای عاطفه ی گلم

اگر ز کوی تو بویی به من رساند باد

تمام هستی خود را به باد خواهم داد

--- 

شاها تو مرا جانی و جان دو جهانی

هر طور کنم مدح تو را برتر از آنی

 ---

یک چشم زدن غافل از آن ماه نباشیم

شاید که نگاهی کند و آگاه نباشیم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٧ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ  توسط بهرام  نظرات ()

سیزدهم مرداد ماه هزار و سیصد و هشتاد و شش


زیباترین سال زندگی من

از یک سال پیش من همسفر مسافر عاشقی شدم که هدیه ی آسمانی زندگیم می ناممش. فرشته ایی که خالق زیباییها در قامت انسان خلقش کرد تا واژه های رنگ غم گرفته ی عشق و مهربانی دوباره برای من حقیقت پیدا کنند.مهربانی که صادقانه عاشقی می کند و مرا تا ابد شرمسار محبتهای پاکش کرده.
وامروز سالروز این همراهیست.

بهرامم ؛
باورم نیست از سیزدهم مرداد ماه هزار و سیصد و هشتاد و شش تا امروز ، یک سال گذشته است !
می دانی چرا؟
آخر من شنیده بودم گذر زمان رنگ فراموشی و عادت به عشقها می بخشد و عشقبازیها و نگاههای مهربان در عبور از فقط چند ماه جایشان را به یکنواختیها و عادتهای معمول می دهند.
شنیده بودم "وصال" ممکن نیست مگر به بهای "مرگ عشق".

پس چرا بعد از گذشت یک سال هنوز هر روز برایم شعرهای عاشقانه می خوانی و به جمله ی "دوستت دارم" که می رسی چشمهایت از شرم برق می زنند. (؟)

چرا هر وقت در شرکت صفحه ی نمایش تلفن روی میزم شماره ی همراه تو را نشان می دهد، مشتاقانه چون روز نخست، دلم برای شنیدن صدای پرمهرت می تپد. (؟)

چرا گوشی  همراهم پراست از پیامهای زیبای عاشقانه ی تو ؛ پیامهای عاشقانه ی تو که هر روز مهربانتر می شوند، بی انکه ذره ایی طعم تکرار بدهند، هر پیامی نوتر وزیباتر از قبلی. (؟)

باورم نیست یک سال است تو هر روز مهربانتر از روز پیش نگاهم می کنی؛ و من هر لحظه در برابر آنهمه عشق تو در پی جبران محبتهایت ناتوانتر از روز پیشم.

امروز می خواهم از تو برای تو بگویم؛
تو که فرشته ی نجات من هستی.
تو که صبورانه گامهایت را ارام کردی تا من هم همپای سفرت شوم.
تو که دستهای سرد و یخ زده ام را مهمان گرمی دستانت کردی تا مرا از میان بیراهه های وجودم بیرون کشی و هر لحظه به "خدا" نزدیکترم کنی.

ولی چگونه از تو بگویم که میان اینهمه جمله که نوشتم حتی کلمه ایی هم توان زمزمه کردن آنچه در دل دارم را ندارد.
چه کنم که هنوز لحظه ایی از فداکاریهای این یک سال تو را جبران نکرده ام.

بهرامم؛
چه بگویم که بدانی عاشقانه و عاقلانه و عارفانه دوستت دارم!
آخر چگونه از "دوست داشتن" بگویم که "عشق" برایم با تو معنا یافت.

بهترین دوستم؛
تنها می گویم مرا به خاطر تمام نامهربانیها، نادانیها و صبور نبودنهایم ببخش.

عزیزترینم؛
بگذار آرزو کنم تعداد "صبح بخیرهایم" به تو ، به عدد تمام صبحهای باقیمانده ی عمرم باشد و هیچ آفتابی بی حضور تو، برایم طلوع نکند.

حالا که چشمهای زیبای تو به خطوط این نامه خیره شده،
آهسته در چشمانت نجوا می کنم:

دوستت دارم و برای تک تک لحظات این یک سال از تو ممنونم.


خداوندا؛
تو را برای داشتن چونین دوست مهربان و همسر عاشقی سپاس می گویم؛ به کدامین زبان شکر این نعمت زیبایت را به جا آورم؟
خالقم؛
یاریم ده لحظه ایی هدیه ی آسمانیت را نرنجانم.

خداوندا؛
مقصد راه زندگیمان رسیدن به کمالیست که تو برای آن خلقمان کرده ای؛ ما را در پیمودن این راه بی نیاز از لطف و رحمت بیکرانت ندان.

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٧ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ  توسط عاطفه  نظرات ()

برای عاطفه ام ؛ در اولین سالروز ازدواجمان

 عزیزم ،
همسرم ،
گل زیبایم ،
مهربانم ،

همه چیزم

سلام!
در حالیکه صدها صفحه نامه ی نانوشته در دلم برایت دارم ؛
این نامه را در اولین سالروز ازدواجمان می نگارم.

در دومین " سیزدهم مرداد"  آشناییمان ، آرزو می کنم عشق در زندگیمان به گرمی ماه مرداد باشد.برایم "سیزده" ، عدد بامفهوم و مهربانی شده است و "مرداد" ، ماه عاشقی.

مهر افزونم ؛
ساده می گویم : مقدم پاکت به زندگیم گل باران و عطر آگین باد.

بک سال ِ زیبا گذشت؛با همه ی اتفاقات تلخ و شیرینی که در اطرافمان رخ داد.
صبورانه همه ی فشارهای شغلی و اجتماعی و ... را تحمل کردیم و درسهایی آموختیم

 فداکارم ؛
عشق هدیه ایست الهی و بارور کردن این نهال زیبا کار من و توست.

عشقم ؛
 تو بی اندازه خوب و پاکی ؛
اگر در این یک سال لحظه ایی ارزش های ترا فراموش کردم
از تو پوزش می خواهم

عاطفه ی من ؛
اگر همراه و همسر شایسته ایی برایت نبودم
مرا ببخش

یکدانه گوهر زندگیم که سرشار از عشق ، مهر و اخلاص هستی
بدان که وجودم را وقف تو خواهم کرد

 که حتی قبل از آمدنت هم عاشقت بودم !

  

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٧ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ  توسط بهرام  نظرات ()

13 رجب، میلاد حضرت علی، سالگرد عقدمون

سفره عقدمون

 چو تو آمدی مرا بس که حدیث خویش گفتم


پارسال دقیقآ ۷ روز قبل از جشن ازدواجمون
روز میلاد حضرت علی
اسم تو شناسنامه ی من رو زیبا کرد

 من از آن روز که در بند توام آزادم  

پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم

همه غم‌های جهان هیچ اثر می‌نکند

در من از بس که به دیدار عزیزت شادم

خرم آن روز که جان می‌رود اندر طلبت

تا بیایند عزیزان به مبارک بادم

من که در هیچ مقامی نزدم خیمه انس

پیش تو رخت بیفکندم و دل بنهادم

دانی از دولت وصلت چه طلب دارم هیچ

یاد تو مصلحت خویش ببرد از یادم

به وفای تو کز آن روز که دلبند منی

دل نبستم به وفای کس و در نگشادم

تا خیال قد و بالای تو در فکر منست

گر خلایق همه سروند چو سرو آزادم

 به سخن راست نیاید که چه شیرین سخنی  

وین عجبتر که تو شیرینی و من فرهادم

*****************

تحقیر می شدم که تو قدّ جهان شدی
با روح بغض کرده ی من مهربان شدی

سرما گرفته بود دو دست مرا که تو
در این دو قطب یخزده آتشفشان شدی

روح مرا سکون غریبی گرفته بود
دریا شدی و باد شدی، بادبان شدی

تسخیر کرده بود مرا دست های خاک
تو آمدی و بال مرا آسمان شدی

چیزی نداشتم همه از دست رفته بود
اما برای من تو زمین و زمان شدی

پس من تمام وسعت خود را دعا شدم
شاید تومستجاب شوی،
                                            ناگهان شدی
  

*****************

بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه شراب
بیمار خنده های توام بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب

+ نوشته شده در  پنجشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٧ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ  توسط بهرام  نظرات ()

نادر ابراهیمی هم رفت

 چهلمین نامه از کتاب " چهل نامه ی کوتاه به همسرم " نوشته ی نادر ابراهیمی :

بانوی من!

یک روز عاقبت قلبت را خواهم شکست _ یک روز عاقبت.
نه با سفری یک روزه
نه با سفری بلند
بل با آخرین سفر
یک روز عاقبت قلبت را خواهم شکست _ یک روز با عاقبت.
نه با کلامی کم توشه از مهربانی
نه با سخنی تو بیخ کننده
بل با آخرین کلام.
یک روز عاقبت قلبت را خواهم شکست _ یک روز عاقبت.
تو باید بدانی عزیز من
باید بدانی که دیر یا زود _ اما، دیگر نه چندان دیر_ قلبت را خواهم شکست؛ و کاری جز این هم نمی توان کرد. اما اینک، علیرغم این شکستن محتوم قریب الوقوع _ که می دانم همچون درهم شکستن چلچراغی بسیار ظریف و عظیم، فرو ریخته از سقفی بسیار رفیع خواهد بود _ آنچه از تو می خواهم _ و بسیاری از یاران، از یارانشان خواسته اند _ این است که بر مرده ام دل نسوزانی، اشک بر گورم نریزی، و خود را یکسره به اندوهی گران و ویرانگر وانسپاری...
این است تمام آنچه که آمرانه، همسرانه، و ملتمسانه از تو می خواهم؛ تو که در سفری چنین پر مخاطره خالق جمیع خاطره هایم بوده یی.
می دانی که من و تو همانقدر که با این خواهش بزرگ آشنا هستیم، پاسخ هایی را که به این خواسته داده می شود نیز می شناسیم.
و من، علیرغم منطقی بودن همه پاسخ ها، و علیرغم جمیع مشاهدات و تجربه ها، بر سر این خواسته همچنان پای می فشارم، و می خواهم به من اطمینان بدهی که در یک لحظه ی عظیم و باز نیامدنی، فراسوی همه ی منطق های مستعمل قرار خواهی گرفت _ با تجربه یی نو؛ و تابع پرشور چیزی خواهی شد که حتی می تواند قوی ترین منطق ها را به آسانی خرد کند و درهم بکوبد.
عزیزمن!
بگذار آسوده خاطر و بی دغدغه بمیرم. بگذار تجسمی از آن روز داشته باشم که دلم را به تابستان بیاورد. بگذار شادمانه بمیرم. و شادمانه مردن ممکن نیست مگر آنکه یقین بدانم تو می دانی که براین مرده حتی قطره یی نباید گریست. در یادداشت هایی که برایت گذاشته ام و می توانی آنها را چیزی همچون یک وصیت نامه ی بازیگوشانه تلقی کنی، به کرات گفته ام که از نظر شخصی و فردی، هر روز که بروم، بی آرزو رفته ام؛ چرا که سالهاست به همه ی آرزوهای شخصی و فردی ام دست یافته ام. مطلقا بی توقع ام، ابدا تشنه نیستم، و چشم هایم به دنبال هیچ، هیچ، هیچ چیز نیست؛ اما از نظر سیاسی، اجتماعی و ملی، طبیعی ست که در آرزوی ژرف روزگار بسیار بهتری برای ملتم و ملت های سراسر جهان باشم، و این نیز آرزو یا آرمانی نیست که در جایی به انتها برسد. یک ملت همیشه می تواند خوشبخت تر از آنچه هست باشد؛ اما برای فرد، خوشبختی، حد و حسابی دارد، بدیهی ست که دلیل مساله این است که انسان، در تفردش، در واحد محدود و کوچکی از زمان زیست می کند و آرزوهای فردی اش در محدوده ی همین زمان شکل می گیرد، حال آنکه ملتها در بی نهایت زمان جاری هستند، و جهان نوشونده هر دم می تواند خالق آرزوها و آرمان های نو باشد.
محبوب من!
چگونه از تو بخواهم که برایم گریه نکنی؟ چگونه از تو بخواهم؟
می دانم که به هر حال، یک روز، قلبت را خواهم شکست _ یک روز، به هر حال.
اما چگونه به تو بگویم که به حال بسیاری از ظاهرا زندگان می توانی زار زار گریه کنی اما نه به حال مرده یی چون من، به حال ماندگان، نه به حال رفته یی چون من.
مگر انسان از یک مهمانی دو روزه چه می خواهد؟
مگر انسان از یک بهار، یک تابستان، یک پاییز، و یک زمستان، چیز بیشتر از چهار فصل دلنشین پر خاطره ی خوش خاطره آرزو دارد؟
مگر انسان از قدم زدنی کوتاه در زیر آسمانی اردیبهشتی، چه انتظاری دارد؟ بانوی بالا منزلت من!
در این دادگاه به صراحت گواهی بده تا مطمئن شوم که می دانی گرسنه از سر این سفره برنخاسته ام و آرزو بر دل بار نبسته ام ...
مگر من سرزمینی را عاشق عاشق عاشقش بودم، وجب به وجب نگشتم و با مردمی که دیوانه وش دوستشان می داشتم، ساعت ها به گپ زدن ننشستم؟
مگر در این روستا از رودخانه ماهی نگرفتم؟
و در آن، زیر سایه ی یک درخت پیر ننشستم و از قمقمه ام آب خنک ننوشیدم؟
مگر بر فراز بلند ترین قله های میهنم، با تنی کوفته از خستگی و دلی سرشار از نشاط نایستادم، نخندیدم، و فریاد شادی برنکشیدم؟
( عزیز من! به عکس ها نگاه کن! این عکس، مرا بر قله ی دماوند نشان می دهد. مربوط به دومین صعود است. چه تفاخری! یادت هست که در پنجاه سالگی برای سومین بار به قله ی دماوند دست یافتم _ بعد از آن حمله قلبی « بسیار خطرناک »، و بعد از آنکه پزشکان خوب، خیلی محکم جدی گفتند: « پس از این، هیچ صعودی ممکن نیست»؟ در همان روزگار نوشته ام: دیگر هیچ آرزویی ندارم. در شصت سالگی، اگر بتوانم باز هم چند قله را در منطقه آذربایجان صعود کنم، البته خیلی خوب است؛ و اگر نشد و نبودیم هم
مساله یی نیست. در جوانی این کار را کرده ییم... )
مگر روزهای پیاپی، در کلبه های کویری، گیوه از پای در نیاوردم و بر سفره سرشار از سخاوت کویریان ننشستم؟ مگر شب های بسیار، تا سحر، کنار دریای مازندران، زیر سیلاب خوش صدای باران، زانوانم را بغل نکردم و به حباب های فسفری نگاه نکردم و لبریز از حسی غریب نگشتم؟
مگر، هرگاه که می خواستم، تن به دریای شمال نسپردم و ساعت ها در آن غوطه نخوردم؟
مگر بر آبهای سنگین و رنگارنگ دریاچه ی ارومیه قایق نراندم و در جزایر متروکش به دنبال صید تصویری جانوران، در یک قدمی لمشگاه آنها، در گوشه یی خف نکردم؟
مگر جنگل های شمال را، روزها و روزها، با کوله باری سبک نپیمودم و به صدای جادویی جنگل های سرزمینم گوش نسپردم؟
مگر سراسر خطه ی شمال را پای پیاده نگشتم و با آوازهای دوردست گیلکی، روح را تغذیه نکردم؟
مگر در سنگرهای خوبترین فرزندان وطنم چای نخوردم و عظمت بی کرانه ی ارواح عطر آگین آن دلاوران را احساس نکردم؟
مگر گل های وحشی ایران را به تصویر نکشیدم؟ از صدها پروانه عکس نگرفتم؟
و به دنبال بهترین زاویه برای ضبط تصویری از یک امامزاده ی پرت افتاده نگشتم؟
مگر در پناه تو، سالیان سال، قلم در خون ایمان خویش فرو نبردم و هزاران برگ کاغذ را آنگونه که خود می خواستم باور داشتم، سیاه نکردم؟
من در این پنجاه سال، به همت تو، بیش از هزار سال زندگی کرده ام ...
آیا باز هم حق است که کسی بر مرده ام بگرید؟
و تو... به خصوص تو، که این همه امکانات را به من بخشیدی
حق است که با یاد من، اشک به چشمان خویش بیاوری؟
انصاف باید داشت.
انصاف باید داشت.
من، به مراتب بیش از شایستگی ام، شیره زندگی را مکیده ام، و اینک، هرچه فکر می کنم، می بینم که جز شادی و آسودگی خاطرت، چیزی نمانده است که بخواهم، و این نامه، صرفا به همین دلیل نوشته شده است.
بگذار یک لحظه پیرانه سخن بگویم: بچه هایمان خیلی خوب هستند؛ به خصوص که در حد ممکن آزادانه رشد کرده اند _ و درست. من هرگز آرزویی جز این نداشته ام که آنها با هنر آشنا باشند؛ یعنی با عصاره ی اندوه و عصاره ی شادی. غم، با چگالی بسیار بالا، شادی با غلظتی غریب: هنر همین است: موسیقی، نقاشی، ادبیات... و بچه های ما، در سایه تو، با همه این ها، آنقدر که باید آشنا شده اند.
کسی که سهراب را دوست داشته باشد، شاملو را احساس کند، فروغ را بستاید، و هر شعر خوب را آیه یی زمینی بپندارد، چنین کسی، به درستی زندگی خواهد کرد...
کسی که به کیارستمی شگفت زده نگاه کند، به زرین کلک با نهایت احترام، به صادقی با محبت، و آثار مخملباف را دوست داشته باشد، چنین کسی به درستی زندگی خواهد کرد...
کسی که در برابر باخ، بتهون، موتزارت، فروتنانه سکوت اختیار کند، به تار جلیل شهناز، عود نریمان، آواز شجریان و ترانه « اندک اندک » شهرام ناظری عاشقانه گوش بسپارد، چنین کسی به درستی زندگی خواهد کرد...
کسی که مولوی را قدری بشناسد، حافظ را قدری بخواند، خیام را گهگاه زیر لب زمزمه کند،و تک بیت های ناب صائب را دوست بدارد، چنین کسی به درستی زندگی خواهد کرد...
کسی که زیبایی نستعلیق و شکسته، اندوه مناجات سحری در ماه رمضان، عظمت خوف انگیز کاشیکارهای اصفهان، و اوج زیبایی طبیعت را در رودبارک احساس کرده باشد، چنین کسی به درستی زندگی خواهد کرد...
شاید سخت، شاید دردمندانه، شاید در فشار؛ اما بدون شک به درستی زندگی خواهد کرد...
عزیز من!
می بینی از بابت بچه ها هم تقربیا هیچ نگرانی و رویای خاص ندارم.
رایکا این گل کوچک، حتی اگر یتیم بشود، یتیم خوبی خواهد شد.
پس، باز می گردیم به تنها خواهش، آن خواهش بزرگ: با جهان، شادمانه وادع می کنم، با من عزادارانه وداع مکن! و هرگز نیم نگاهی هم به جانب آنها که بر مزار من زار می زنند و شیون می کنند، نینداز.
آنها مرا نمی شناسند و هرگز نمی شناخته اند.
در حقیقت، جز تو هیچکس مرا چنان که باید نشناخته است و نخواهد شناخت:
سراپا عیب بودنم را
کم و کوچک بودنم را
و همچون شبنمی از خوبی بر بوته ی بزرگ گزنه بودنم را.
انصاف باید داشت عزیز من، انصاف باید داشت.
در زمانه ی ما و در شرایط ما، از این بهتر زیستن، برای کسی چون من، ممکن نبوده است. برای آنکه همیشه بر سر اندیشه یی پای می فشرد، البته در طول عمر دردهایی هست، و غم های، و اشک هایی، و بیکار ماندن هایی، و زخم خوردن هایی، و گریه هایی از اعماق؛ و نگو که چگونه می توانم اینگونه زیستن را خوب شاید خوبترین نوع زیستن بنامم.
تو خوب می دانی... سنگین ترین دردها، چون صافی زمان بگذرند به چیزی توصیف ناپذیر اما مطبوع تبدیل می شوند، و جملگی تلخی ها به چیزی که طعمی بسیار خاص اما به هر حال شیرین دارند...
بسیار خوب! همه ی اینها را گفتم، بانوی بالا منزلت من، فقط به خاطر آنکه از رفتنم متاسف نباشی،
گمان نبری که چیزی را فراموش کرده ام با خودم ببرم، و حسرتی به دلم مانده است، و خواسته یی داشته ام که برآورده نشد. نه ... به خدا نه... آنقدر آسوده خاطرم که باور نمی کنی، و راضی، و سبک بار، و بیخیال... قسم می خورم؛ به هر آنچه مقدس است نزد من و نزد من و تو، به خاک وطن قسم _ آیا کافی ست؟ _ که اگر فرصتی باشد، در آستانه ی آخرین سفر، چنان خواهم خندید که پژواک آن شیشه های بسیار ضخیم و تیره ی دلمردگی و نا امیدی را یکباره فرو بریزد...
ای کاش به آنجا رسیده باشم که رهگذران، بر سنگ گورم،شاخه گلی بگذارند و از کنارم همچنان که زیز لب به شادی آواز می خوانندبگذرند؛ و این آرزویی شخصی نیست. این « ای کاش» را برای همه ی مسافران این سفر محتوم می خواهم...
حالیا، بانوی من!
به آغاز سخن باز می گردم: یک روز عاقبت قلبت را خواهم شکست _ یک روز عاقبت. با آخرین کلام. با آخرین سفر. اما آمرانه و ملتمسانه از تو می خواهم که در آن روز، همه ی؛ آنچه را که در این عریضه به حضورت معروض داشته ام به خاطربیاوری _ کلمه به کلمه، جمله به جمله _ و نه به ظاهر بل در باطن نیز بر افسردگی خویش صادقانه غلبه کنی.
به یاد داشته باش که از تو بغض کردن و خود خوردن و غم فرو دادن و در خلوت گریستن و در جمع لبخند زدن نمی خواهم. این سفر را باور داشتن و برای راهی شاد و راضی این سفر، دستی شادمانه تکان دادن می خواهم.
بگو: آیا این درست است که ما به خاطر کسی شیون کنیم، بر سر بکوبیم، جامه عزا بپوشیم، ماتم بگیریم و به ختم بنشینیم که از ما جز خنده بر رفته ی خویش را توقع نداشته است؟

اینک احساس و اقرار می کنم که آرزویی مانده است _ آرزویی بر آورده نشد؛ و آن این است که تو را از پی مرگم اشک ریزان و نالان و فریاد زنان و نفرین کنان نبینم، همچنان فرزندانم را، دوستانم را، یاران و هم اندیشانم را... 

 یادش گرامی

+ نوشته شده در  دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٧ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ  توسط عاطفه  نظرات ()

از لحظه های تشنه ی دیدار ... تا روزهای با تو بارانی


 باران که می بارد،تو می آیی

باران گل باران نیلوفر

باران مهر و ماه و آئینه

باران شعر و شبنم و شبدر

 

باران که می بارد تو در راهی

از دشت شب تا باغ بیداری

از عطر عشق و آشتی لبریز

با ابر و آب و آسمان جاری

 

غم می گریزد غصه می سوزد

شب می گدازد سایه می میرد

تا عطر آهنگ تو می رقصد

تا شعر باران تو می گیرد

 

از لحظه های تشنه ی دیدار

 تا روزهای با تو بارانی

غم می کُشد ما را تو می بینی

دل می کِشد ما را تو می دانی 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٧ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ  توسط بهرام  نظرات ()

باران رحمت

  سوره ی انعام : 

وَلاَ تَقْرَبُواْ مَالَ الْیَتِیمِ إِلاَّ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ

حَتَّى یَبْلُغَ أَشُدَّهُ

و َأَوْفُواْ الْکَیْلَ وَالْمِیزَانَ بِالْقِسْطِ

لاَ نُکَلِّفُ نَفْسًا إِلاَّ وُسْعَهَا

وَإِذَا قُلْتُمْ فَاعْدِلُواْ وَلَوْ کَانَ ذَا قُرْبَى

وَبِعَهْدِ اللّهِ أَوْفُواْ

ذَلِکُمْ وَصَّاکُم بِهِ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ «152»

وَأَنَّ هَـذَا صِرَاطِی مُسْتَقِیمًا

فَاتَّبِعُوهُ وَلاَ تَتَّبِعُواْ السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِکُمْ عَن سَبِیلِهِ

ذَلِکُمْ وَصَّاکُم بِهِ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ «153» 

+ نوشته شده در  سه‌شنبه ٧ خرداد ۱۳۸٧ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ  توسط عاطفه  نظرات ()

ناز چشم تو

 

گفته بودی که چرا محو تماشای منی

آنچنان مست که یکدم مژه بر هم نزنی

مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود

ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٧ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ  توسط بهرام  نظرات ()

حول حالنا الی احسن الحال

 بعد از خانه تکانی ٍ ۱ روزه که بیشتر به عملیات انتحاری دو نفره شباهت داشت ؛ 
  سال ۸۶ آخرین لحظاتش را سپری کرد،
 و ثانیه هایی آغاز شدند که نام ۸۷ را یدک می کشیدند.

 

 

 

اولین ثانیه های سال ،
زنگ در ،
سرایدار با یک بسته ی پستی ،
روی پاکت نوشته شده : " فرستنده : ارتباطات سیار! "

محتوای بسته : ...  و تابلوی بسیار زیبای 
شعری با نام " عاطفه " با خطاطی رویایی!

پس ارتباطات سیار همان بهرام خودمان بوده !

 

 

مازندران

 

۸ فروردین - صید ماهی - ساحل جویبار

 

۸ فروردین - ساحل جویبار

 

۸ فروردین - جاده نظامی قائم شهر

 

۸ فروردین - جاده نظامی قائم شهر

 

۸ فروردین - جاده نظامی قائم شهر

 

۸ فروردین - جاده نظامی قائم شهر

 

۸ فروردین - روستای کفشگر کلا

 

۹ فروردین - ساحل بابلسر

 

۹ فروردین - پارک جنگلی سی سنگان

 

۱۰ فروردین - رامسر - جنگلهای دالیخانی

 

۱۰ فروردین - رامسر - جنگلهای دالیخانی

 

۱۰ فروردین - رامسر - جنگلهای دالیخانی

 

۱۰ فروردین - رامسر - جنگلهای دالیخانی

 

۱۰ فروردین - رامسر - جنگلهای دالیخانی

 

۱۰ فروردین - رامسر - جنگلهای دالیخانی در مه

 

۱۰ فروردین - رامسر - جنگلهای دالیخانی در مه

 

۱۰ فروردین - رامسر - جنگلهای دالیخانی در مه - راه بازگشت به رامسر

 

کاشان

۱۲ فروردین - نیاسر - آبشار بسیار زیبای نیاسر

 

سیزده بدر کویری

۱۳ فروردین - کویر - نزدیکی مرداب مرنجاب

 

۱۳ فروردین - کویر - نزدیکی مرداب مرنجاب

 

۱۳ فروردین - کویر - نزدیکی مرداب مرنجاب

 

۱۳ فروردین - کویر - نزدیکی مرداب مرنجاب

 

۱۳ فروردین - کویر - نزدیکی مرداب مرنجاب

 

۱۴ فروردین - کاشان - بالای کوه های روستای خم

 

۱۵ فروردین - آران و بیدگل - روستای فیض آباد - غروب زیبای آفتاب

 

۱۵ فروردین - آران و بیدگل - روستای فیض آباد

 

۱۵ فروردین - آران و بیدگل - روستای فیض آباد

 

۱۵ فروردین - آران و بیدگل - روستای فیض آباد

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٧ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ  توسط عاطفه  نظرات ()

هدیه ی آسمانی من

باز هم من از عشق تو کم آوردم

هیچوقت یادم نمیره 

 امروز رو و کاری که به خاطر من انجام دادی 


ای پری وار در قالب آدمی

که حضورت جز در خلواره ی ناراستی

نمی سوزد

حضورت بهشتی ست

که گریز از جهنم را

توجیه می کند


گفتی :

 " . . .  عاطفه ! باورت می شه که من تو رو از خودت هم بیشتر دوست دارم ؟؟؟! . . . "

و امروز برای هزارمین بار این جمله رو بهم ثابت کردی ...
و حالا بعد از ۲۲۱ روز زندگی کردن کنارتو
یقین دارم که تو فرشته ای هستی که زمین لایق عشقت نیست.

مهربان عاشق ؛ کاش لیاقت پاکی عشقت را داشته باشم.  

+ نوشته شده در  سه‌شنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٦ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ  توسط عاطفه  نظرات ()

پیامبر گل فروش!

ای پسر عمران !
هر گاه بنده ای مرا بخواند ،
آن چنان به سخن او گوش می سپرم
که گویی بنده ای جز او ندارم
اما شگفتا که بنده ام همه را چنان می خواند
که گویی همه خدای اویند
جز من !

 

یکشنبه نوزدهم اسفندماه

داریم از خونه مامانم برمی گردیم.
شب از نمیه گذشته. ولی صف پمپ بنزین هنوز طولانی ِ!
به چراغ راهنما بلوار کاوه-دولت که می رسیم پلکام رو هم می افته ؛
دارم فکر می کنم که 5 دقیقه دیگه می رسیم خونه.که چراغ ؛ قرمز می شه!

بهرام گل فروشی که کمی جلوتر با چند دسته گل ایستاده رو صدا می کنه.
بودن گلفروش اون وقت شب ؛ کنار خیابون کمی عجیبه.
بهرام مثل اغلب اوقات یه دسته نرگس انتخاب کرد.
پیرمرد گل فروش داشت بقیه ی پولش رو حساب می کرد
که گفت بچه ها می خوام باهاتون حرف بزنم.

.

.

.

حرفایی گفت که شاید فقط برای من وبهرام شنیدنش در اون لحظه عجیب بود؛
و بیشتر شبیه بود به پیامی از طرف حقیقت؛
و فقط خودمون معنیش رو می فهمیم.

در آخر هم یه دسته گل مریم بهمون هدیه داد!

 

 

خواستم بگم تو وجود داری؛ همه جا.
بودن تو بی دلیل ترین واقعیته که تمام ذرات این عالم بهش اعتراف می کنند.
و درعین غفلت ما ؛ تو هرگز حتی حقیرترین مخلوقاتت رو هم رها نمی کنی!
 

+ نوشته شده در  دوشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٦ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ  توسط عاطفه  نظرات ()

۷ ماه با هم بودن

 روز کاری خسته کننده ایی بود.
نفهمیدم چه جوری مسیر ونک تا خونه رو اومدم؛
توی ترافیک صدر تقریبآ خوابم برد!
بالاخره رسیدم خونه.
وقتی چشم باز کردم و عقربه های ساعت دیوار روبروم رو
روی ۹ دیدم یادم نیومد که کی خوابم برده.
با صدایی که از سالن میومد حواسم اومد سر جاش.
رفتم ببینم بهرام داره چی کار میکنه که
یه دفعه خونه رو پر از شمع های خوشگل دیدم.
شیرینی ؛ دسته گل زیبا ؛ کارت پستال و هدیه ایی
که رو میز بود نشون می داد امروز روز متفاوتی بوده.
از هیجان خشکم زد.هر چی هم به مغزم فشار آوردم نفهمیدم امروز چه روزیه.
 

وقتی گفتی امروز دقیقآ ۷ ماه از زندگی قشنگمون میگذره باورم نشد.

  باورم نمی شه ۷ ماه کنار نازنین ترین موجود دنیا زندگی کردم.
چه زود گذشت و چه زیبا گذشت.

 دوستت داررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررم 

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٦ساعت ٧:٥٩ ‎ق.ظ  توسط عاطفه  نظرات ()

وعده

      

     خالق :

إِنَّمَا قَوْلُنَا لِشَیْءٍ إِذَا أَرَدْنَاهُ أَن نَّقُولَ لَهُ کُن فَیَکُونُ ﴿40﴾

وَالَّذِینَ هَاجَرُواْ فِی اللّهِ مِن بَعْدِ مَا ظُلِمُواْ 

لَنُبَوِّئَنَّهُمْ فِی الدُّنْیَا حَسَنَةً وَلَأَجْرُ الآخِرَةِ أَکْبَرُ لَوْ کَانُواْ یَعْلَمُونَ ﴿4۱﴾ 

الَّذِینَ صَبَرُواْ وَعَلَى رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ ﴿4۲﴾

 

  

+ نوشته شده در  دوشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٦ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ  توسط عاطفه  نظرات ()

جشن تولد غافلگیرانه در نیمه شب بازگشت از سمینار بوشهر

   

+ نوشته شده در  یکشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٦ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ  توسط بهرام  نظرات ()

سینه ی مشروح تویی بر در اسرار مرا

یار مرا، غار مرا، عشق جگرخوار مرا
یار تویی، غار تویی، خواجه نگه دار مرا
نوح تویی، روح تویی، فاتح و مفتوح تویی
سینه ی مشروح تویی بر در اسرار مرا
نور تویی، سور تویی، دولت منصور تویی
مرغ کُه طور تویی، خسته به منقار مرا
قطره تویی، بحر تویی، لطف تویی، قهر تویی
قند تویی، زهر تویی، بیش میازار مرا
حجره ی خورشید تویی، خانه ی ناهید تویی
روضه ی امید تویی، راه ده ای یار مرا
روز تویی، روزه تویی، حاصل دریوزه تویی
آب تویی، کوزه تویی، آب ده ای یار مرا
دانه تویی، دام تویی، باده تویی، جام تویی
پخته تویی، خام تویی، خام بمگزار مرا
این تن اگر کم تندی راه دلم کم زندی
راه شدی ، تا نبودی این همه گفتار مرا
 

+ نوشته شده در  سه‌شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٦ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ  توسط عاطفه  نظرات ()

زیباترین جمله در وصف این روزها



 در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند

و بر حسینی می گریند که آزادانه زیست و آزادانه مرد.

"دکتر شریعتی" 

+ نوشته شده در  دوشنبه ٢٤ دی ۱۳۸٦ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ  توسط عاطفه  نظرات ()

نیمه شب برفی دربند

دربند

۱۹ دی ماه

ساعت ۱ بامداد

بارش زیبــــــــــــــای برف 


در برون کلبه می بارد
 برف می بارد
 به روی خار و خارا سنگ
 کوه ها خاموش
 دره ها دلتنگ

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٦ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ  توسط بهرام  نظرات ()

هرچه کردم جمله ناکرده گرفت

 کس نمی داند زمن جز اندکی
وز هزاران جرم و بد فعلی یکی

من همی آن دانم و ستار من
جرمها و زشتی کردار من

هرچه کردم جمله ناکرده گرفت
طاعت ناورده ؛ آورده گرفت

نام من در نامه ی پاکان نوشت
دوزخی بودم ؛ ببخشیدم بهشت

عفو کرد آن جملگی جرم و گناه
شد سفید آن نامه و روی سیاه

آه کردم چون رسن شد آه من
گشت آویزان رسن در چاه من

آن رسن بگرفتم و بیرون شدم
شاد و زفت و فربه و گلگون شدم

در بن چاهی همی بودم نگون
در دو عالم هم نمی گنجم کنون

آفرینها بر تو بادا ای خدا
ناگهان کردی مرا از غم جدا

گر سر هر موی من آید زبان

شکرهای تو نیاید در بیان
 

+ نوشته شده در  سه‌شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٦ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ  توسط عاطفه  نظرات ()

زبان برف

   پنجره ها را بگشایید
   و بشنوید صدای زیبای خداوند را 
  که چه با محبت به زبان برف با ما سخن می گوید ...  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٦ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ  توسط بهرام  نظرات ()

ناجی عاطفه ی من

 ای به داد من رسیده
تو روزهای خودشکستن
ای چراغ مهربونی

تو
شب‌های وحشت من

 

ای تبلور حقیقت
توی لحظه‌هایتردید
تو شب رو از من گرفتی

 
تومن رو دادی به خورشید

ناجی عاطفه ی من شعرم از تو جونگرفته
رگ خشک بودنمناز تن تو خون گرفته
 
 
وقتی شب، شب سفر بود

 توی کوچه‌های وحشت
وقتی هر سایه کسی بود

واسه بردنم بهظلمت

وقتی هر ثانیه شب
تپش هراسمنبود
وقتی زخم
خنجر دوست
بهترین لباس من بود

تو با دست مهربونی به تنم مرهم کشیدی
برام از روشنی
گفتی پرده شب رو دریدی 

خاطرت باشه که قلبت سپر بلای من بود
تنها دست تو رفیق دست بی‌ریای من بود
    

+ نوشته شده در  شنبه ۱٥ دی ۱۳۸٦ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ  توسط عاطفه  نظرات ()

برای فرشته مهربونم

قصه ی شیرینی ست
کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد
قصه ی نغز تو از غصه تهی ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم

نیمه شب ِ .
تو اینقدر خسته بودی که ناز ؛ مثل بچه ها خوابت برد؛
ولی من هرکاری کردم خوابم نبرد.
کنارت به صورت مهربونت خیره شده بودم وخطوط چهره ات رو دنبال می کردم.
هر چند دقیقه یه بار چشماتو باز می کردی
و کلمات نامفهومی می گفتی که معنیش این بود که چرا نمی خوابی؛
بعد پلکات می افتاد رو هم. 
اینقدر نگات کردم که ترسیدم نذارم بخوابی
پس اومدم اینجا - تو دفتر خاطراتمون - از تو بنویسم. 

دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا
زندگانی بخشد
چشمهای تو به من می بخشد
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا
با وجود تو شکوهی دیگر
رونقی دیگر هست 

  بهرامم ؛
گاهی فکر می کنم حتی اگه قبل از اومدن تو کافر لامذهبی بودم؛
به خدا به خاطر آفرینش تو ایمان می آوردم و ستایشش می کردم !

دلم می خواست واژه هایی رو پیدا می کردم که معنیشون حرفای دلم بود
ولی افسوس گاهی بعضی چیزا رو فقط باید حس کرد.
 

 بخواب مهربونم

+ نوشته شده در  چهارشنبه ٥ دی ۱۳۸٦ساعت ٢:٥۳ ‎ق.ظ  توسط عاطفه  نظرات ()

عرفه

عرفات

 در قصه آدم می گویند، آدم وحوا پس از هبوط(خروج از باغ بهشت)، در اینجا (سرزمین عرفات) برای
نخستین بار یکدیگررا باز" شناختند" ! پس عرفات آغاز است آغاز پیدایش انسان در زمان!
با پیدایش
"شناخت"! و در حج نخستسن حرکت از"عرفات" !
واین است که وقوف عرفات در روز است و آغازش از ظهر روز نهم، بلندترین قله خورشید، آغاز گاهی،بینائی،
آزادی از بند طبیعت، آشنایی، و پیوند مهر و شناخت طبیعت و انسان،در روشنی تابناک آفتاب!
خ
ورشید که غروب کرد، عرفات پایان می گیرد،
درظلمت دیدار نیست،آشنائی و شناخت نیست، چه،
بینائی نیست!
و انسان نیز به سوی مغرب، همسفر آفتاب کوچ می کند.
حرکت در شب، وقوف مشعر! سرزمین شعور! مرحله پس از شناخت!
و چه شگفت انگیز!
اول شناخت سپس شعور!
چه اول مشعر و سپس عرفات : یک ایده آلیسم خیالبافانه است (متافیزیک)!
اول منی: دین بی شناخت و شعور!
عرفات بی مشعر و منی: ماتریالیسم، سیانتیسم بی خدا و
بی خودآگاهی ،
علم ملنده در پدیده ها، تمدن بی روح، پیشرفت بی آرمان و هدف!
و بالاخره مشعر و منی، بی عرفات: دین بی شناخت و تهی از علم!ا
ما در این دین، انسان این پدیده خاکی، به نیروی امانتی خدائی،
در حرکتی که با شناخت و علم به
واقعیت جهان (عرفات) آغاز شده،
به خود آگاهی انسانی و شعور زاده ی علم و زاینده عشق(مشعر) می رسد

 و از آن پایگاه، به برترین قله صعود و آخرین مرحله کمال تا..."خدا"!

                           برگرفته از کتاب حج دکتر علی شریعتی

 به بهانه ی روز نیایشت

خود بگو که کدامین لحظه را لایق ستایشت می دانی؛
مادامی که عمر من ظرف این لحظات است ؟
چگونه ستایشت کنم ؟

زبانم چه بگوید از آنچه دل را به سوی دیارت کشانده
و دیده را به نورت خیره ساخته؟
چه بگویم از بغضی که دائم گلویم را می فشارد از غم دوریت در زمین.
چه بگویم از عظمتت ، لطفت ،شکوهت ،  حکمتت ، بخششت ، بخششت،  بخششت ، ...
چه می توان گفت ؟

و من امروز چه حقیرانه رو به سوی بارگاهت آمد ه ام که باز بگویم که 

                                           محتاجم.

محتاج نگاه مهربانت و دستان گرمت.
جز این چه بگویم؟

من چه بخواهم که تو ندانی ؟ که تو داناترین و بخشنده ترینی.

 نه  ؛ دلم راضی به طلب کردن نیست  ،
که هر آنچه تو مرا بخشیدی بهترین بود و زیباترین.

پروردگارم ؛
خالقم ؛
یگانه معبودم ؛
مهربانترین یار؛
به کدامین نام بخوانمت که زبان راضی شود که لایق توست.

 ای عاشق ترین لیلی ،از تو تنها می خواهم :
 آنی مرا به خود وامگذاری که سرنوشت لحظه ایی تنهاییم نابودیست.
که بی تو معنایی برای خویشتن خویش متصور نیستم.

ستایشت می کنم ای بخشایش گر مهربان.

                               یاریم کن دمی دل خالی از یاد تو نباشد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ۳ دی ۱۳۸٦ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ  توسط عاطفه  نظرات ()

سبزی چشم تو دریای خیال



 تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری ؟
نه
از آن پاکتری
تو بهاری ؟
نه
بهاران از توست
از تو می گیرد وام
هر بهار اینهمه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو
سبزی چشم تو
دریای خیال
پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز
مزرع سبز تمنایم را
ای تو چشمانت سبز
 در من این سبزی هذیان از توست
زندگی از تو و
مرگم از توست
سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم

حمید مصدق  

+ نوشته شده در  سه‌شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٦ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ  توسط بهرام  نظرات ()

بحر عشق

 

بحریست بحرعشق که هیچش کناره نیست
آن جا جز آن که جان بسپارند چاره نیست

هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

ما را ز منع عقل مترسان و می بیار
کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست 

از چشم خود بپرس که ما را که می‌کشد
جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست

او را به چشم پاک توان دید چون هلال
هر دیده جای جلوه آن ماه پاره نیست

فرصت شمر طریقه رندی که این نشان
چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست

نگرفت در تو گریه حافظ به هیچ رو
حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست
 

+ نوشته شده در  دوشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٦ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ  توسط بهرام  نظرات ()

۱۰۰مین روز

امروز صدمین روزیست که در بهشت زیبایمان باهم نفس می کشیم.
 

 من ندانم که کیم

من فقط می دانم

که تویی

                   شاه بیت غزل زندگیم


ای
مهربانتر از من با من
در دستهای تو آیا
کدام رمز بشارت نهفته بود

+ نوشته شده در  یکشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٦ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ  توسط عاطفه  نظرات ()

برای دایی مهربانم که با رفتن ناگهانیش باور مرگش را سخت تر کرد

 
ای غم ، تو که هستی از کجا می آیی؟
هر دم به هوای دل ما می آیی

                                      باز آی و قدم به روی چشمم بگذار
                                      چون اشک به چشمم آشنا می آیی!

 

افتاد

 آنسان که برگ
                 - آن اتفاق زرد-

                                        می افتد

 افتاد
آنسان که مرگ

                     - آن اتفاق سرد- می افتد

اما
او سبز بود وگرم که
                               افتاد

 

ای مرگ
ما در تمام عمر تو را در نمی یابیم اما تو ناگهان همه را در می یابی


 دایی گلم ؛ تصویر خنده های مهربانت 
روی ان چهره ی معصوم هر لحظه پیش چشمم است... 
روحت در بارگاه امن الهی شاد باد 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٦ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ  توسط عاطفه  نظرات ()

برای دکتر قیصر امین پور

 

 هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم
ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم
بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم

-------

دیوار چیست؟

آیا به جز دو پنجره ی رو به روی هم

اما

بی منظره

-------

 

حرفهای ما هنوز ناتمام...

                 تانگاه می کنی 

                        وقت رفتن است

بازهم همان حکایت همیشگی !

پیش از انکه با خبر شوی

    لحظه ی عظیمت تو نا گزیر می شود

ای...

       ای دریغ و حسرت همیشگی

           ناگهان

                چقدر

                      زود

                           دیرمی شود! 

 

 روحش غریق رحمت الهی باد 

+ نوشته شده در  سه‌شنبه ۸ آبان ۱۳۸٦ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ  توسط عاطفه  نظرات ()

آسمان او

کسی که راضی نباشد به قضا ی من
و صبر نکند بر بلا ی من
و شکر نکند بر نعمت های من
و قناعت نکند به عطای من ،
پس طلب کند پروردگاری را غیر از من و بیرون رود از زیر آسمان من !

"حدیث قدسی"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ٧ آبان ۱۳۸٦ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ  توسط عاطفه  نظرات ()

چشمهای زیبایت


کنار پنجره های جهان
منم آن چشم
که تا ابد نشود سیر از تماشایت
ببار برشب سنگین این تمدن کور
ستاره وسحر
از چشمهای زیبایت

+ نوشته شده در  یکشنبه ٦ آبان ۱۳۸٦ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ  توسط بهرام  نظرات ()

بین زمین و آسمان عشق چها نمی کند


 

دیده اگر خطا کند
دل
که خطا نمی کند
دل به خدا برای تو
چون و چرا نمی کند

لب به دعا نشسته ام
راه بهانه بسته ام
این دل با خدا دعا
به جز شما نمی کند

بال نیایش مرا
عشق تو باز می کند
بین زمین و آسمان
عشق چها نمی کند

+ نوشته شده در  سه‌شنبه ۱ آبان ۱۳۸٦ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ  توسط بهرام  نظرات ()

من عاشق چشمت شدم

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید
وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید

من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

من عاشق چشمت شدم شاید کمی هم بیشتر
چیزی در آنسوی یقین شاید کمی همکیش تر


آغاز و ختم ماجرا لمس تماشای تو بود
دیگر فقط تصویر من در مردمک های تو بود

+ نوشته شده در  سه‌شنبه ۱ آبان ۱۳۸٦ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ  توسط بهرام  نظرات ()

بهترین بهترین من


بهترین بهترین من ،

بابت تولد قشنگ غافلگیرانه ای که برام گرفتی ممنونم؛  هزار بار.

 زرد و نیلی و بنفش
سبز و ابی و کبود
با بنفشه ها نشسته ام !
سالهای سال
صبح های زود

در کنار چشمه سحر
سر نهاده روی شانه های یکدگر
گیسوان خیس شان بدست باد
چهره ها نهفته در پناه سایه های شرم
رنگها شکفته در زلال عطرهای گرم
می تراود از سکوت دلپذیرشان
بهترین ترانه
                   بهترین سرود

مخمل نگاه این بنفشه ها
می برد مرا سبکتر از نسیم
از بنفشه زار باغچه
تا بنفشه زار چشم تو ــ که رسته در کنار هم ــ
زرد و نیلی و بنفش
سبز و ابی و کبود
با همان سکوت شرمگین
با همان ترانه ها و عطر ها
بهترین هر چه بود و هست
بهترین هر چه هست و بود

در بنفشه زار چشم تو
من ز بهترین بهشتها گذشته ام
من به بهترین بهار ها رسیده ام

ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من !
لحظه های هستی من از تو پر شده است
اه ،
در تمام روز
در تمام شب
در تمام هفته
در تمام ماه
در فضای خانه  ، کوچه ،  راه
در هوا ، زمین ، درخت ، سبزه ، اب
در خطوط در هم کتاب
در دیار نیلگون خواب

ای جدایی تو بهترین بهانه گریستن
بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام
ای نوازش تو بهترین امید زیستن
در کنار تو
من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته ام

در بنفشه زار چشم تو
برگهای زرد و نیلی و بنفش
عطر های سبز و ابی و کبود
نغمه های نا شنیده ساز می کنند
بهتر از تمام نغمه ها و ساز ها
روی مخمل لطیف گونه هات
غنچه های رنگ رنگ ناز
برگهای تازه تازه باز می کنند
بهتر از تمام رنگها و راز ها

خوب خوب نازنین من !
نام تو مرا همیشه مست می کند
بهتر از شراب
بهتر از تمام شعر های ناب
نام تو اگر چه بهترین سرود زندگی است
من ترا به خلوت خدایی خیال خود
بهترین بهترین من خطاب می کنم

بهترین بهترین من
 

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳ مهر ۱۳۸٦ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ  توسط عاطفه  نظرات ()

نگاه کن که غم درون دیده ام / چگونه قطره قطره آب می شود

  نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سرکشم 
اسیر دست آفتاب می شود 

 نگاه کن
تمام هستی ام خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام می کشد
 

نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود

تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاج ها ! ز ابرها ! بلورها !

مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها

به راه پر ستاره می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام

نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخرنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم

چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان

نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان ؛ به بیکران ؛ به جاودان

کنون که آمدیم تا به اوج ها
مرا بشوی با شراب موج ها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیرپا

مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن

نگاه کن که موم شب به راه ما
چگونه قطره قطره آب می شود
صراحی سیاه دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن

تو می دمی و آفتاب می شود  

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٦ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ  توسط عاطفه  نظرات ()